العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
401
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
كنند و مرا بقتل برسانند . گفت : مختصرى صبر كن ، زيرا موسى بن عمران از خدا اجازهء زيارت قبر امام حسين را خواسته و خدا به او اجازه داده است . اكنون موسى با تعداد هفتاد هزار ملك از آسمان هبوط كرده و از اول شب در حضور امام حسين هستند تا طلوع فجر . سپس بسوى آسمان مراجعت مينمايند . من به آن شخص گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من از آن ملائكهاى هستم كه مأمورم قبر امام حسين را حفظ و حراست و از براى زوارش استغفار نمايم . من در حالى برگشتم كه نزديك بود عقل از سرم براى اين موضوعى كه از او شنيدم پرواز نمايد . هنگامى كه فجر طلوع كرد من متوجه قبر امام حسين شدم و احدى بين من و آن قبر حائل نشد . نزديك قبر رفتم و به امام حسين سلام كردم . در حق دشمنانش نفرين نمودم . نماز صبح را خواندم و از خوف اهل شام بسرعت برگشتم . 15 - در كتاب : دعوات راوندى از ابو جعفر نيشابورى نقل مىكند كه گفت : يك سال من با گروهى براى زيارت امام حسين عليه السلام رفتم . هنگامى كه به قدر دو فرسخ يا بيشتر بقبر امام عليه السلام باقى مانده بود يكى از زوار فلج و گويا : يك قطعهء گوشت شد . وى ما را به خدا قسم ميداد كه مبادا دست از وى برداريم . بلكه او را تا حرم امام حسين ببريم . يك شخصى او را بر پشت مال سوارى مواظبت ميكرد . هنگامى كه بحضور امام حسين مشرف شديم آن شخص را در ميان يك پارچه نهاديم و دو طرف آن را گرفتيم و او را روى قبر مقدس امام گذاشتيم . وى همچنان دعاء و تضرع و گريهء ميكرد و خدا را به حق امام حسين قسم ميداد كه او را شفا دهد . موقعى كه آن پارچه را روى زمين نهادند آن مرد نشست و راه افتاد و گويا : از قيد و بند رها شده باشد ! ! پايان ترجمهء جلد دهم بحار الانوار