العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
384
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
بر آن ببنديم . موقعى كه تصميم گرفتم متوجه قبر حسين شوم پيامبر اسلام را در خواب ديدم به من فرمود : با ديزج خارج مشو و آن مأموريتى را كه در بارهء قبر حسين داريد انجام مده ! وقتى صبح شد آمدند و مرا براى حركت وادار نمودند . من با آنان حركت كردم تا وارد كربلا شديم و آن دستورى را كه متوكل داده بود انجام داديم . پس از اين جريان پيغمبر اعظم اسلام را در خواب ديدم كه به من فرمود : آيا من به تو امر نكردم كه با اينان خارج مشو ؟ و عملى را كه آنان انجام ميدهند تو انجام مده ؟ تو قبول ننمودى تا اينكه با ايشان همكارى كردى ؟ سپس آن حضرت سيلى بصورتم زد و آب دهان بصورتم انداخت . بدين لحاظ است كه صورتم سياه شد ، چنان كه مشاهده ميكنى ، و جسم من به حالت اوليهء خود باقى مانده است . 4 - نيز در همان كتاب از فضل بن محمّد بن عبد الحميد نقل مىكند كه گفت : من در مرض موت ابراهيم ديزج كه همسايهاش بودم براى عيادت او رفتم ، وى را بد حال يافتم و گويا : نظير شخص مدهوش بود . من از آن طبيبى كه نزد او بود از حال وى جويا شدم . بين من و ابراهيم به نحوى رفاقت و دوستى برقرار بود كه او با من مأنوس بود و از ديدن من خوشحال ميشد ، ديزج كه آن طبيب را محرم راز خود نمىدانست به او اشاره كرد و حاضر نشد مرا از بد حالى خود آگاه كند . طبيب متوجه اشاره ابراهيم ديزج شد نتوانست مرض او را تشخيص دهد و دوائى براى او بدهد كه آن را استعمال نمايد ، لذا طبيب برخاست و رفت و آن موضع را خلوت كرد . وقتى من از حال ديزج جويا شدم گفت : به خدا قسم من به تو خبر مىدهم و از خدا طلب آمرزش مينمايم ، متوكل مرا مأمور كرد بسوى قبر حسين كه در زمين نينوا بود عازم گردم و ما را دستور داد تا قبر حسين را شخم بزنيم و اثر آن را محو نمائيم . من شب وارد نينوا شدم گروهى از كارگران با بيل و كلنگ با ما بودند . من جلو غلامان و ياران خود رفتم و دستور دادم تا قبر امام حسين را خراب