العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
375
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
گفت : خدا مثل تو شمشيرى را زشت كند با اينكه اين همه به من نزديك بودى پس چرا اين قدر دور شدى ! ؟ او را نزد مختار آوردند وقتى صبح شد بقدرى نيزه به او زدند كه مرد . وقتى مختار بدنبال محمّد بن اشعث بن قيس فرستاد او رفته بود در قصرى كه جنب قادسيه داشت . مختار به مأمور خود گفت : به تعقيب ابن اشعث برو ! تو او را خواهى يافت كه : مشغول لهو و لعب ، يا مشغول شكار كردن ، يا خائف و حيران ، يا پنهان شده است . برو سر او را براى من بياور . ياران مختار قصر او را كه دو در داشت محاصره كردند . ولى او از قصر خارج و متوجه مصعب گرديد . مختار قصر و خانهء او را خراب نمود و آنچه را كه در آنها بود گرفتند . و . . . موضوع چهارم در بارهء مقتل ابن سعد و ابن زياد ( مترجم گويد : چون كشته شدن ابن سعد را قبلا ترجمه كرديم لذا در اينجا فقط جريان مقتل ابن زياد را ترجمه مينمائيم ) هنگامى كه مختار به آرزوى خود كه كشتن دشمنان خدا بود رسيد گفت : من هدفى بزرگتر از كشتن عبيد اللَّه بن زياد ندارم . لذا ابراهيم بن اشتر را احضار كرد و او را بسوى ابن زياد اعزام نمود . ابن اشتر گفت : من خارج ميشوم ولى دوست ندارم كه عبيد اللَّه بن حر با من خارج شود . زيرا ميترسم در موقع احتياج من با من بىوفائى كند . مختار گفت : نسبت به وى نيكرفتارى و چشم او را از مال دنيا پر كن . زيرا من ميترسم اگر او را در جاى خود بنشانم ناراحت شود . ابراهيم با تعداد ده هزار نفر سوار از كوفه خارج شد . مختار بمشايعت ابن اشتر آمد و گفت : پروردگارا كسى را كه صابر باشد نصرت بده و كسى را كه كافر و معصيت كار و فاجر باشد ، شخصى را كه بيعت و عهدشكنى كند ، علوّ و بزرگ منشى نمايد ، بسوى دوزخ ببر و كسى از آنان را باقى مگذار ، تا عذاب بزرگ را بچشند و . . .