العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
328
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
الساعه مختار را نزد من بياوريد ! وقتى مختار را نزد حجاج آوردند حجاج گفت : او را نزد سفرهء چرمى ببريد و گردنش را بزنيد ! سفرهء چرمى را آوردند و گسترانيدند و مختار را روى آن نگاه داشتند . غلامان حجاج اياب و ذهاب ميكردند ولى شمشير نمىآوردند . حجاج گفت : شما را چه شده ( كه شمشير نمىآوريد ! ؟ ) گفتند : كليد خزانه كه شمشيرها در ميان آن است مفقود شده است ! مختار به حجاج گفت : تو هرگز نمىتوانى مرا بكشى زيرا پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله ( كه اين خبر را داده است ) هرگز دروغ نگفته است و بر فرض اينكه تو مرا بقتل برسانى خداى توانا حتما مرا زنده خواهد كرد تا تعداد سيصد و هشتاد و سه هزار ( 000 ، 383 ) نفر از شما را بقتل برسانم . حجاج به يكى از دربانهاى خود گفت : شمشير خود را به جلاد بده تا مختار را بكشد ! وقتى جلاد شمشير را گرفت و آمد كه مختار را بكشد و حجاج هم جلاد را تحريك مينمود ناگاه در حين حركت پاى جلاد به چيزى گرفت و همانطور كه به زمين خورد آن شمشير شكم وى را پاره و او را بدوزخ نازل كرد ! وقتى جلاد ديگرى آوردند و شمشير را بدست او داد تا مختار را بكشد و او دست خود را بلند نمود كه گردن مختار را بزند ناگاه عقربى وى را زد و او نيز در گذشت هنگامى كه چشم ايشان به آن عقرب افتاد آن را كشتند . مختار گفت : اى حجاج ! تو اين قدرت را ندارى كه مرا بقتل برسانى . اى حجاج واى بر تو ! آيا بخاطر ندارى در آن هنگامى كه شاپور ذو الأكتاف ملت عرب را ميكشت و آنان را ريشه كن ميكرد نزار بن معد ( بضم ميم و فتح عين ) ابن عدنان به شاپور چه گفت ؟ نزار بفرزندانش دستور داد تا او را در ميان زنبيل نهادند و بر سر راه شاپور گذاشتند . وقتى چشم شاپور به نزار افتاد گفت : تو كيستى ؟ گفت : من مردى از عرب ميباشم . ميخواهم از تو جويا گردم : چرا ملت عرب را ميكشى ، در صورتى كه آنان نسبت به تو گناهى نكردند و در صورتى كه گنهكاران و مفسدين را كشتى ؟