العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

286

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

نيز عبد الملك ميگويد : يك روز حجاج گفت : هر كسى دچار بلائى شده برخيزد تا ما به او عطائى بكنيم مردى برخاست و گفت : به من عطائى بده . حجاج گفت : تو چه بلائى دارى ؟ گفت : من امام حسين را كشته‌ام . حجاج گفت : چگونه حسين را كشتى ؟ گفت : او را بنحو مخصوصى هدف نيزه قرار دادم و بدنش را با شمشير به طرز مخصوصى پاره پاره كردم و احدى را در كشتن امام حسين با خودم شريك نكردم . حجاج گفت : آيا نه چنين است كه تو و حسين در يك مكان جمع نخواهيد شد ؟ حجاج به آن مرد گفت : خارج شو ! وى خارج شد - حجاج به وى غذا داد ولى چيزى به او عطا نكرد . نيز از جميل بن مره نقل مىكند كه گفت : در آن روزى كه امام حسين شهيد شد لشكر كفر يك شتر از ياران آن حضرت بغارت بردند وقتى آن شتر را كشتند و گوشت آن را پختند آن گوشت نظير حنظل تلخ شد و نتوانستند از آن استفاده نمايند . 12 - نيز داستان ( زعفران يمنى را كه قبل از اين ترجمه شد شرح ميدهد ) نيز در همان كتاب از فتح بن شخرف عابد نقل مىكند كه گفت : من همه روزه نان براى گنجشك‌ها خورد ميكردم و آنها ميخوردند . اما وقتى روز عاشورا فرا ميرسيد و من براى آنها نان خورد ميكردم نميخوردند . من دريافتم كه آن پرندگان به علت شهادت امام حسين نان نميخوردند . و . . . روايت شده : مردى كه دست و پا نداشت و كور بود مىگفت : پروردگارا ! مرا از آتش نجات بده ! بوى گفته شد : تو ( به علت اينكه دست و پا ندارى ) عقوبتى نخواهى داشت . با اين حال باز هم دعا ميكنى از آتش نجات پيدا كنى ! ؟ او گفت : من در كربلاء با آن افرادى بودم كه امام حسين را كشتند . موقعى كه امام حسين شهيد شد و مردم لباسهاى او را بتاراج بردند من يك شلوار و بند شلوار نيكوئى بپاى آن حضرت ديدم . تصميم گرفتم : بند شلوار آن بزرگوار را غارت كنم . ناگاه ديدم آن حضرت دست راست خود را بلند كرد و روى آن بند شلوار