العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
284
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
6 - در كتاب : امالى شيخ از عموى محمّد بن سليمان نقل مىكند كه گفت : در زمان حجاج كه ما از زيارت امام حسين خائف بوديم من با چند نفر از آشنايان بطور مخفيانه متوجه كربلا شديم . در كربلا مكانى نبود كه ما سكنا بگيريم ما يك آلونك در كنار فرات ساختيم . در آن حينى كه ما ميان آن بوديم ناگاه مرد غريبى آمد و گفت : من مسافرم ، ميخواهم امشب با شما در ميان اين آلونك باشم ؟ ما پذيرفتيم و گفتيم : شخص غريبى است كه چارهاى ندارد . وقتى آفتاب غروب كرد و تاريكى شب جهان را فرا گرفت ما مشعل نفتى خود را روشن كرديم . سپس نشستيم و در بارهء جريان شهادت و مصيبت امام حسين و آن افرادى كه آن حضرت را دوست داشتند گفتگو كرديم . ما گفتيم : احدى از قاتلين امام حسين باقى نماند مگر اينكه خدا بدن او را دچار بلائى كرد ! آن مرد غريب گفت : من از آن گروهى هستم كه امام حسين را كشتند . به خدا قسم كه هيچ گونه ناراحتى دچار من نشده ، اى گروه ! به خدا قسم كه شما دروغ ميگوئيد . ما چيزى به او نگفتيم ، تا اينكه روشنائى مشعل ما ضعيف شد . آن مرد برخاست تا فتيلهء مشعل را با انگشت خود درست كند . ناگاه كف دستش آتش گرفت . او برخاست و به طرف فرات فرار كرد و خويشتن را در آب فرات انداخت و از آب فرات استغاثه نمود . به خدا قسم ما ميديديم او سر خود را زير آب ميكرد و آتش همچنان روى آب بود . هنگامى كه سر خود را از آب خارج ميكرد آتش به سرش سرايت مينمود و او را زير آب ميكرد . وقتى سر خود را از آب خارج ميكرد نيز آتش بسوى او حملهور ميشد . وضع وى همچنان بود تا هلاك شد ! 7 - در كتاب : ثواب الاعمال نظير روايت ششم را از يعقوب بن سليمان نقل مىكند . و . . .