العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

280

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

و ملك الموت در ميان آن بودند . پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله گريه كرد و آن افراد نيز گريان شدند . ملك الموت آمد و چهل و نه نفر از ما را قبض روح نمود . وقتى ملك الموت متوجه من شد من بر سر پاى خود برخاستم و گفتم : يا رسول اللَّه الامان ! الامان ! به خدا قسم من در قتل حسين مداخله نكردم و راضى هم نبودم . آن بزرگوار فرمود : واى بر تو ! آيا نه چنين است كه تو ناظر آن جنايات بودى ؟ گفتم : چرا . رسول خدا به ملك الموت فرمود : وى را قبض روح مكن . زيرا يك روزى خواهد مرد . وقتى ملك - الموت مرا رها كرد متوجه كعبه شدم و از گناهان خود توبه ميكنم . نطنزى در كتاب : خصائص مينويسد : هنگامى كه سر امام حسين عليه السلام را وارد قنسرين كردند و راهبى از صومعهء خود متوجه سر مقدس آن حضرت شد ديد نورى از دهان مبارك امام حسين خارج ميشد و به طرف آسمان صعود ميكرد . آن راهب مبلغ ده هزار ( 000 ، 10 ) درهم آورد و سر حسين شهيد را از آنان گرفت و داخل صومعهء خويش نمود . راهب صدائى شنيد ولى صاحب آن صدا را نديد آن گوينده براهب ميگفت : خوشا به حال تو ! و خوشا به حال آن كسى كه از حرمت اين حسين آگاه شد . راهب سر خود را بلند كرد و گفت : پروردگارا ! تو را به حق عيسى قسم مىدهم كه اين سر را مأمور كنى با من تكلم نمايد . آن سر تكلم كرد و گفت : اى راهب ! چه منظورى دارى ؟ راهب گفت : تو كيستى ؟ فرمود : انا بن محمّد المصطفى ، و انا بن على المرتضى . و انا بن فاطمة الزهراء ، انا المقتول بكربلاء ، انا المظلوم ، انا العطشان ! بعدا آن سر مقدس ساكت شد . راهب صورت به صورت امام حسين نهاد و گفت : صورتم را از صورت تو بر نخواهم داشت تا اينكه بگوئى : من روز قيامت شفيع تو خواهم بود . آن سر مقدس بسخن آمد و فرمود : بدين جدم محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله باز گرد . راهب گفت :