العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
273
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
حضرت يحيى بن زكريا را ياد ميكرد . تا اينكه يك روز فرمود : يكى از بىارزشىهاى دنيا نزد خدا اين است كه سر مبارك حضرت يحيى بن زكريا براى يكى از زنان زناكار بنى اسرائيل بعنوان هديه برده شد . نيز حضرت سجاد از پدر بزرگوارش روايت مىكند كه فرمود : چون زن پادشاه بنى اسرائيل پير شده بود لذا در نظر گرفت دختر خود را ( كه از شوهر قبلى خود داشت ) براى پادشاه تزويج نمايد . پادشاه راجع به اين موضوع با حضرت يحيى بن زكريا مشورت كرد . حضرت يحيى فرمود : اين ازدواج مشروع نيست هنگامى كه زن پادشان اين موضوع را شنيد دختر خود را آرايش كرد و نزد پادشاه فرستاد آن دختر در مقابل پادشاه شروع ببازى نمود . پادشاه به او گفت : چه حاجتى دارى ؟ گفت : سر بريدهء حضرت يحيى بن زكريا را ميخواهم پادشاه گفت : اى دخترك من ! حاجت ديگرى را انتخاب كن . وى گفت : غير از اين حاجت حاجتى ندارم . در آن زمان رسم اين بود كه اگر خليفه دروغ بگويد او را از سلطنت معزول ميكردند . پادشاه در بارهء از دست دادن مقام سلطنت و كشتن حضرت يحيى بر سر دو راهى ماند . آخر الامر كشتن حضرت يحيى را مقدم داشت و آن پيغمبر بىگناه را كشت . سپس سر مبارك او را در ميان طشت طلا نهاد و براى آن زن فرستاد . بعدا زمين از طرف خدا مأموريت پيدا كرد و آن زن نابكار را بلعيد . پس از اين جنايت بود كه خدا بخت النصر را بر بنى اسرائيل مسلط كرد . بخت النصر آن ملت را بوسيلهء منجنيق سنگباران مينمود ، ولى كارگر نميشد . تا اينكه پيرزنى از آن شهر خارج شد و به بخت النصر گفت : اين شهر پيامبران است . اين شهر فتح نميشود مگر بوسيلهء اين راهنمائى كه من ميكنم . بخت النصر گفت : اگر مرا راهنمائى كنى هر حاجتى كه داشته باشى روا ميكنم . آن عجوز گفت : اشياء خبيث و عذره را در اين شهر بريز تا فتح شود .