العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

228

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

در چشمم ساطع شد ، سرور من زيادتر شد ، محبت او در قلبم جاى گرفت . لذا به آن حضرت سلام كردم و آن عطرها را در حضورش نهادم . فرمود : اينها چيست ؟ گفتم : مختصر هديه‌اى است كه براى شما تقديم كرده‌ام . فرمود : نام تو چيست : گفتم : عبد الشمس . فرمود : نام خود را تغيير بده . من نام تو را عبد الوهاب نهادم . اگر تو اسلام را از من قبول كنى من هم هديهء تو را مىپذيرم . وقتى من كاملا آن حضرت را نظر كردم و تأمل نمودم دانستم پيامبر است . وى همان پيغمبرى است كه حضرت عيسى عليه السلام از او خبر داده و فرموده : من در بارهء رسولى كه بعد از من مىآيد بشما بشارت مىدهم . من بسخن آن حضرت معتقد شدم و در همان ساعت بدست مبارك او اسلام اختيار نمودم و بسوى روم مراجعت كردم . ولى اسلام خود را پنهان مينمودم . چند سال بود كه من با پنج پسر و چهار دختر خود مسلمان بوديم . من فعلا وزير پادشاه روم ميباشم و احدى از نصار از حال ما اطلاعى ندارد . اى يزيد ! بدان آن روزى كه من در حضور پيامبر اسلام بودم و او در حجرهء ام سلمه بود اين حسين عزيزى را كه سر مقدسش اين طور خوار و حقير در مقابل تو قرار دارد ديدم از در حجره وارد شد . پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله بغل گشود و حسين را در بغل گرفت و فرمود : خوش آمدى اى حبيب من . سپس او را در كنار خود نشانيد ، لب و دندانهاى وى را ميبوسيد و مىمكيد . ميفرمود : از رحمت خدا دور باد آن كسى كه تو را ميكشد . اى حسين ! خدا لعنت كند آن شخصى را كه تو را شهيد و بر قتل تو اعانت مينمايد . پيغمبر خدا در حينى كه اين سخنان را ميفرمود گريه هم ميكرد . وقتى روز دوم فرا رسيد من با پيامبر خدا در مسجد آن حضرت بودم كه ديدم حسين با برادرش آمد و گفت : يا جدا ! من با برادرم حسن كشتى گرفتم ، هيچ يك از ما بر ديگرى غالب نشد . منظور ما از اين عمل اين بود كه بدانيم كداميك از ما قوت و قدرت بيشترى داريم .