العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
153
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
باش تا من با ابن زياد تكلم كنم . سپس آن حضرت متوجه ابن زياد شد و فرمود : ابا القتل تهددنى يا ابن زياد ، اما علمت ان القتل لنا عادة و كرامتنا الشهادة ؟ يعنى اى پسر زياد ! آيا مرا بقتل تهديد ميكنى ، آيا نمىدانى شهيد شدن عادت ما مىباشد و بزرگوارى ما بوسيلهء شهادت است ! ؟ سپس ابن زياد دستور داد تا حضرت على بن الحسين را با زنان وارد خانهاى كردند كه جنب مسجد اعظم بود . حضرت زينب فرمود : هيچ زن عربى غير از ام ولد و مملوك نزد ما نيايد ، زيرا آنان اسيرند و ما هم اسير هستيم . ابن نما مينگارد : روايت شده كه انس بن مالك گفت : من در موقعى نزد ابن زياد رفتم كه با چوب دستى بدندانهاى امام حسين عليه السلام ميزد و ميگفت : انه كان حسن الثغر ! يعنى امام حسين عجب دندانهاى نيكوئى دارد ! من گفتم : آرى و اللَّه ، من اين عمل تو را قبيح ميدانم ، زيرا ديدم پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله همين موضع دهان حسين را كه تو چوب ميزنى مىبوسيد . سعيد بن معاذ و عمرو بن سهل ميگويند : ما نزد ابن زياد رفتيم و ديديم با چوبدستى خود به بينى و چشمان و دهان مبارك امام حسين مىزند - زيد بن ارقم به ابن زياد گفت : چوب خود را بردار ! زيرا من ديدم پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله لبهاى خود را در اين موضعى كه تو چوب ميزنى ميگذاشت . سپس بشدت گريان شد ! ابن زياد به زيد بن ارقم گفت : خدا چشمان تو را گريان كند ، اى دشمن خدا ! اگر تو پيرمردى نبودى كه خرفشدهاى و عقل خود را از دست دادهاى گردن تو را ميزدم ! زيد بن ارقم گفت : من يك موضوعى را براى تو ميگويم كه براى تو از اين كه گفتم ناگوارتر باشد . من پيغمبر اسلام را ديدم كه امام حسن را روى