العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

136

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

يا احكم الحاكمين ، احكم بيننا و بينه بالحق : ابن زياد : حقا كه احكم الحاكمين بين شما قضاوت كرده است سپس گفت : كيست كه اين مرد فاسق و جنايت كار را بدرك اسفل روانه كند ؟ مردى از اهل شام برخاست و گفت : من وى را بجزاى خويش ميرسانم . ابن زياد گفت : اين مرد را در همان موضعى كه آن دو كودك را شهيد كرده ببر و گردنش را بزن ، مبادا بگذارى خون وى با خون آنان مخلوط شود ! و بعد فورا سر او را نزد من بياور . آن مرد اين عمل را انجام داد و سر نحس او را آورد و بر فراز نيزه‌اى نصب كرد . كودكان آن سر را هدف تير و سنگ قرار ميدادند و ميگفتند : اين شخص قاتل ذريهء پيغمبر خدا است . مؤلف گويد : اين داستان با مختصر تفاوتى در كتاب مناقب قديم نقل شده بدين شرح : هنگامى كه امام حسين در كربلا شهيد شد اين دو كودك كه نام يكى از آنان ابراهيم و نام ديگرى محمّد بود و از فرزندان جعفر طيار بودند « 1 » از لشكر ابن زياد فرار كردند . ناگاه مواجه شدند با زنى كه بدنبال آب آمده بود . و چشم آن زن به آن دو كودك و زيبائى آنان افتاد به ايشان گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : ما از فرزندان جعفر طيار هستيم كه در بهشت است ما از لشكر ابن زياد گريخته‌ايم . آن زن گفت : شوهر من در لشكر ابن زياد است . اگر من از اينكه مبادا شوهرم امشب بيايد خائف نبودم شما را مهمان ميكردم و به طرز نيكوئى از شما پذيرائى مينمودم . آنان گفتند : اى زن تو ما را ببر ، اميدواريم كه امشب شوهر تو نيايد ، آن زن ايشان را برد و غذا براى آنان آورد . ولى ايشان گفتند : ما احتياجى به غذا نداريم . جا نماز براى ما بياور تا نماز قضا بخوانيم . وقتى نماز خواندند و داخل رختخواب شدند برادر كوچكتر ببرادر بزرگتر گفت : اى برادر ! اى پسر مادرم مرا در بر بگير

--> ( 1 ) بعضى از مورّخين فرموده‌اند : اگر اين قصه صحيح باشد آن دو كودك از نسل جعفر طيار بوده‌اند - زيرا جعفر طيار در سنهء هشتم هجرى شهيد شد و از زمان شهادت وى تا شهادت امام حسين پنجاه و دو سال است . مترجم .