السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

71

سيره معصومان ( فارسي )

كه تو آنها را نمىشناسى و آنها هم تو را نمىشناسند ؟ عبد الله گفت : اين پاسخ از شما چندان محكم نيست . آنگاه امام صادق ( ع ) فرمود : خداوند به نيكى مىداند كه من بر خود واجب كرده‌ام كه از نصيحت هيچ مسلمانى فروگذار نكنم . پس چگونه مىتوانم در حق تو كوتاهى كنم . پس در رؤياهاى باطل فرو مرو . اين حكومت فردا به نفع اين جماعت تمام مىشود . و همين نامه كه براى تو آمده براى من نيز فرستاده شده است . پس از اين گفت‌وگو ، عبد الله كه از سخن امام ( ع ) چندان قانع نشده بود ، خانهء او را ترك كرد . عمر بن على بن حسين نيز نامه را رد كرد و گفت : من نويسندهء آن را نمىشناسم تا پاسخش گويم . موضعى كه امام صادق ( ع ) در اين مسأله اتخاذ كرد ، خود حاكى از عظمت ژرفنگرى و اصابت راى آن حضرت در مقابل كوته‌نگرى عبد الله در فريفته شدن به اين پيشنهاد و نپذيرفتن نصيحت امام صادق ( ع ) و ايراد اتهام به امام ( ع ) پس از شنيدن دلايل و براهين او است . اما اين سخن امام به عبد الله كه اگر مىگفتى من خود به نزدت مىآمدم ، دليل بر بزرگوارى اخلاقى و محافظت او بر حق رحم است . در حالى كه عبد الله اسباب مزاحمت و رنجش امام را فراهم كرد . از طرفى وصيت امام صادق ( ع ) به پنج نفر كه يكى از آنان منصور و چهار تن ديگر ابن سليمان والى مدينه و دو فرزندش عبد الله و موسى و حميده كه كنيزش بود ، خود حاكى از ژرف‌انديشى امام در پنهان داشتن جانشين خويش بود . زيرا مىخواست جانشين حقيقى خود از كشته شدن نجات يابد با آن كه منصور ، فرعون بنى عباس ، نيز در رديف اوصياى آن حضرت جاى داشت ، عكس العمل امام صادق ( ع ) به هنگام فرستادن بنى حسن به عراق توسط منصور ابو الفرج اصفهانى از حسين بن زيد بن على نقل كرده است كه گفت : روزى ميان قبر و منبر پيامبر ( ص ) ايستاده بودم كه ديدم فرزندان امام حسن ( ع ) را از خانهء مروان به سوى ربذه حركت دادند . در اين هنگام جعفر بن محمد در پى من فرستاد . وقتى به نزدش رفتم پرسيد : چه خبر ؟ گفتم : اولاد حسن را ديدم كه در هودجهايى بيرونشان مىبردند . پس گفت : بنشين . سپس خدمتكارى را طلبيد و خدايش را بسيار خواند ، سپس به غلامش گفت : همين كه آنان را آوردند مرا آگاه كن . ديرى نگذشت كه غلام آمد و خبر آمدن آنها را به اطلاع امام رسانيد . امام جعفر ( ع ) ايستاد و از پس پردهء سپيدى نگاه كرد . چشمش به عبد الله بن حسن و ابراهيم بن حسن و خانوادهء هر يك از آنها خورد كه با چهره‌هايى سياه در حركت بودند . چون حالت آنها را چنين ديد چشمانش پر از اشك شد و اشكهايش بر روى محاسنش