السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )

48

سيره معصومان ( فارسي )

مرگ خود به اين امر اعتراف كرده است . در اين اثنا ابو مريم سلولى كه در دوران جاهليت مردى شراب‌فروش بود از جاى برخاست و گفت من در طايف شراب‌فروشى داشتم . يك روز ابو سفيان به طايف آمده ، كباب و شراب از من خريدارى كرد ، همين كه از شراب و كباب سير شد ، رو كرد به من و گفت : براى من زنى بياور . من به سراغ سميّه رفته ، به وى گفتم ، ابو سفيان به من امر كرده كه زنى براى او بياورم . آيا حاضرى ؟ ، سميّه گفت : حرفى ندارم . فقط بايد صبر كند تا شوهرم عبيد از گوسفند چرانى برگردد ؛ زيرا او به چوپانى مشغول است . وقتى شامش را خورد و خوابيد ، من خواهم آمد . ديرى نپائيد كه وى را مشاهده كردم كه دامن‌كشان از راه رسيد . به اين ترتيب چندى با او گذرانيد . آنگاه از ابو سفيان پرسيدم ، چگونه بود ، در جوابم گفت ، اگر زير بغلش بوى بدى نمىداد خيلى خوب بود . در اين هنگام زياد از فراز منبر فرياد كشيد : اى ابا مريم به مادران مردم ناسزا مگو تا مادر تو را بىعفّت نخوانند . به اين ترتيب اين پيوند انجام گرديد و زياد بن عبيد كه در ميان مردم به همين نام معروف بود به نام زياد بن ابى سفيان نام‌گذارى شد . و جهت تأييد اين الحاق و پيوند ، معاويه دختر خود را به ازدواج محمد فرزند زياد درآورد . چنان كه در كتاب استيعاب آمده : اين موضوع به سال 44 هجرى اتفاق افتاد . مسلمانان اين بار را به دوش نگرفتند و براى آنها گران آمد . از يك سو از گفتن زياد بن ابى سفيان و از سوى ديگر از نام زياد بن عبيد نيز بيم داشتند . از اين رو با نامهاى مختلفى چون ، زياد بن أبيه ، زياد بن امه ، زياد بن سميه ، و يا تنها با نام زياد بىآنكه وى را به كسى نسبت دهند ، مىخواندند . اين ماجرا همچنان ادامه داشت ؛ اما در دوران حكومت معاويه در ميان بيشتر مردم به زياد بن ابى سفيان معروف گرديد ؛ زيرا كه مردم چه از روى ترس و چه گرايش قلبى ، در هر حال با پادشاهان خود همصدا هستند ، و معمولا پيروان دين در ميان جامعه همچون قطره‌اى در برابر اقيانوسى بسيار اندك خواهند بود . و آنگاه كه عايشه تصميم گرفت نامه‌اى براى زياد بفرستد ، متحير بود كه عنوان نامه را چه بنويسد . چنانچه او را زياد بن عبيد ، يا ابن أبيه ، بنامد ، زياد در خشم خواهد شد ، و چنانچه نامه را با عنوان زياد بن ابى سفيان آغاز كند خود مرتكب گناه گرديده است . پس بىآنكه نامى از پدرش به ميان آورد به ناچار نامه را بدين گونه ارسال داشت : و از عايشه‌ام المؤمنين به فرزندش زياد . همين كه زياد نامه را بخواند ، خنده‌اى سر داد و گفت گويا اين عنوان براى عايشه ايجاد زحمت كرده است . جاحظ مىگويد : به هنگامى كه زياد حاكم بصره بود ، بر ابو العريان عدوى گذشت . وى مردى سالخورده و نابينا و به بيمارى شديدى گرفتار بود . امّا داراى زبانى گويا و فصيح داشت . ابو العريان با شنيدن صداى مركب زياد از جمعيتى كه اطراف او بودند پرسيد ، كه اين سر و صدا از چيست ؟ در پاسخ او گفتند ، زياد بن ابى سفيان است كه از اينجا مىگذرد . پس گفت ، بازماندگان ابو سفيان عدهء معينى بوده‌اند . و شخصى به نام زياد از او بر جاى نمانده است . همين كه زياد از اين سخن آگاه شد ، بىدرنگ دويست دينار براى او ارسال داشت ؛ فرستادهء زياد به ابو العريان گفت ، والى بصره ، پسر عم تو زياد اين پول را ارسال داشته است . پس ابو العريان با شادى گفت ، به خدا سوگند كه او حقا پسر عم من بوده و صلهء رحم كرده است . يك روز بعد كه بار ديگر زياد با مركب خود از آنجا مىگذشت ، بر ابو العريان سلام كرد . ابو العريان گريست ، و در پاسخ آنان كه از وى پرسيدند ، گريهء تو از