السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )

44

سيره معصومان ( فارسي )

امام حسن ( ع ) و زياد بن أبيه پيش از ورود در اين مبحث لازم است نسب خانوادگى زياد را بيان داريم و به اين موضوع اشاره كنيم كه چگونه معاويه وى را در رديف خانوادهء خود قرار داد . مادر زياد كه سميّه نام داشت از كنيزان حارث بن كلدة بن عمرو بن علاج ثقفى بود كه او نيز از پزشكان عرب محسوب مىشد . سميّه شوهرى داشت به نام عبيد ، كه از بردگان طايفهء ثقيف بود . چنين افتاد كه روزى ابو سفيان از شهر طايف گذشت . يك سر به سراغ مردى شراب‌فروش به نام ابو مريم رفت و از او خواست زنى بدكاره در اختيارش قرار دهد . ابو مريم بلافاصله سميّه را كه همسر عبيد بود به وى معرفى كرد ، و بدين ترتيب ابو سفيان با سميّه هم بستر شد و از اين عمل نامشروع زياد تولّد يافت ؛ اما وى را همچنان پسر عبيد مىشناختند . به هنگام خلافت عمر ، ابو سفيان ادعا كرد كه زياد فرزند اوست ، امّا ياراى آشكار ساختن اين جريان را نداشت ؛ زيرا كه از يك سو از عمر و از سوى ديگر از مسلمانان به شدّت بيم داشت ، و از سوى ديگر مغاير با گفتار رسول اللّه ( ص ) بود كه مىفرمايد : الولد للفراش و للعاهر الحجر ، فرزند از آن بستر همخوابگى است ، و شخصى كه مرتكب زنا شود مىبايست سنگسار گردد . از اين رو زياد كه در بستر و فراش عبيد متولد گرديده ، از نظر شرعى فرزند او محسوب مىگردد ، و ابو سفيان كه با مادرش مرتكب زنا شده به اثبات نمىرساند كه زياد فرزند او باشد . بسيارى از مورخين اين موضوع را به اين ترتيب بيان كرده‌اند . كه ، در موقع خلافت عمر روزى در مجلسى كه ابو سفيان ، على بن ابى طالب ( ع ) و عمرو بن عاص نيز حاضر بودند ، زياد در حالى كه هنوز جوانى نورس بود سخنى گفت كه حاضرين را به شگفتى واداشت . عمرو گفت ، به خدا چنانچه اين جوان از دودمان قريش مىبود ملت عرب را با يك چوب راه مىبرد . ابو سفيان كه در آنجا بود ، گفت : اين جوان قريشى است ، و كسى كه با مادر او همبستر گرديده مىشناسم . على ( ع ) رو كرد به ابو سفيان و پرسيد : آيا پدر او را مىشناسى ؟ ابو سفيان گفت ، پدرش خود من هستم . امام ( ع ) با تندى گفت تو ، تو پدر زياد هستى ؟ ساكت باش ، اى ابو سفيان . عمرو بن عاص او را مخاطب ساخته ، گفت : پس چگونه است كه زياد را به خود منسوب نمىدارى ؟ ابو سفيان در حالى كه مردى را كه در آنجا حضور داشت نشان مىداد ( يعنى عمر ) گفت : بيم دارم كه اين مرد مرا از پاى درآورد . مداينى به گفتهء خود ادامه داده ، جريان را چنين مىنويسد : زياد در زمان خلافت على ( ع ) فرمان حكومت فارس و يا قسمتى از مناطق آن را به دست آورد . وى از عهدهء اين مأموريت به خوبى برآمد ، و در جمع‌آورى خراج مناطق مزبور بكوشيد . در اين اثنا معاويه نامه‌اى تهديدآميز براى زياد ارسال داشت و در پايان آن با اشاره به اينكه وى برادر اوست شعرى را نيز بياورد ، كه برخى از آنها چنين است : مثل اينكه پدرت را از ياد برده‌اى آن روز كه گاه سبك و گاه خشمناك گرديد و چون شترمرغ به صورتهاى مختلف تغيير حال داد ، و در حالى كه عمر بر مردم حكومت داشت براى آنان سخن گفت . همين كه نامهء معاويه به زياد رسيد براى مردم به سخن پرداخت و گفت : عجبا كه پسر هند جگرخوار ، و كسى كه در رأس منافقين قرار دارد مرا تهديد مىكند ، در صورتى كه