السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )

34

سيره معصومان ( فارسي )

به صدق نيت ، وفا ، قبول و دوستى صادقانهء شما آشنا بودم . خداوند جزاى خير به شما عطا فرمايد . سپس از منبر فرود آمد مردم نيز به دنبال آن حضرت آمادهء نبرد شدند و به طرف جبهه حركت كردند . امام مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را در كوفه به جاى خود انتخاب كرد . و به وى فرمان داد ، كه در پيوستن به لشكريان امام مردم را تشويق و تحريض كند . او نيز فرمان امام را انجام داده ، سپاهى انبوه گرد آورد و امام با لشكرى عظيم و ساز و برگ فراوان حركت كرد و به دير عبد الرحمن رسيد . در اينجا امام حسن ( ع ) جهت پيوستن مردم به سپاه او به مدت سه روز توقف كرد . آنگاه عبيد اللّه بن عباس را بخواند و به وى گفت : اى پسر عمو ، من سپاهى مركب از دوازده هزار نفر از سواران عرب كه هر يك به تنهايى مىتواند با گروهى برابرى كند و عده‌اى از قاريان مصر را به همراه تو روانه مىكنم پس با آنان حركت كن . گشاده‌رو باش و با آرامى رفتار كن . در برابر آنها فروتن باش و نزديك آنان اقامت كن ، و بدان كه آنها از ياران با وفاى امير المؤمنين ( ع ) هستند كه تاكنون باقى مانده‌اند . همراه با آنان از كنار شط فرات مىگذرى . سپس آنان را به سرزمين مسكن برده و چون از آن محل گذشتى با معاويه برخورد خواهى كرد . و چنانچه با وى ملاقات كردى او را از حركت بازدار . ما نيز در پى تو شتابان خواهيم رسيد . در ضمن مىبايست هر روز اخبار جنگ را به اطلاع من برسانى . و نيز همچنين با اين دو نفر يعنى قيس بن سعد و سعيد بن قيس به مشاوره بپرداز . چون با معاويه روبرو شدى ، در جنگ با او پيشدستى مكن تا آنكه او نبرد را آغاز كند ، و در اين صورت به جنگ با او بپرداز . اگر دچار حادثه‌اى شدى قيس فرماندهى سپاه را خواهد داشت و چنانچه براى او نيز حادثه‌اى روى داد جانشين وى سعيد بن قيس خواهد بود . عبيد اللّه به راه افتاد تا به شينور رسيده و پس از گذشتن از شاهى به فرات و روستاهاى فلوجه رسيد و از آنجا نيز عازم مسكن شد . شيخ مفيد مىگويد : امام حسن ( ع ) مردم را به جهاد دعوت كرد ، امّا مثل اينكه براى آنها سنگين باشد سخن آن حضرت را با سستى پاسخ دادند . پس از آن امام و همراهان كه عده‌اى از پيروان پدرش و برخى از پيروان خود او بودند حركت كردند . در ميان آنها عده‌اى نيز از خوارج بودند كه همراه با هر كس و به هر حيله و تزويرى آمادهء جنگ با معاويه بودند . عده‌اى فتنه‌جو و برخى در طمع غنايم و دسته‌اى شكاك و گرفتار عصبيّت بودند كه تنها با پيروى از رؤساى قبايل به راه افتادند و هرگز پاىبند به دين نبودند . به هر حال امام پس از طى منازل بين راه در ساباط نزديك قنطره رسيد و شب را در آنجا بسر برد ، همين كه روز فرا رسيد ، تصميم گرفت افراد خود را آزمايش كند ، كه تا چه اندازه از وى اطاعت خواهند كرد ، و دوستان و دشمنان از يكديگر متمايز گردند و با آشنايى بيشتر به جنگ با معاويه و اهالى شام بپردازد . پس امر كرد مردم را به نماز جماعت فرا خوانند . سپس بر فراز منبر رفت و خطابهء خود را به اين شرح بيان فرمود : سپاس خداى را آن چنان كه ستايش گران به درگاه او سپاس مىگذارند ، و گواهى مىدهم كه جز خداوند يكتا خدايى نيست . گواهى مىدهم كه محمد ( ص ) بندهء خدا و رسول اوست . او را به حق و صدق به سوى بشر فرستاد و بر وصى خويش امينش شمرد . امّا بعد ، سوگند به خدا ، اميدوارم كه امروز در ميان مردم ستايشگر خداوند و ناصحى مشفق باشم . من هرگز كينهء مسلمانى را در دل نداشته و زيان مسلمانان را آرزو ندارم و هرگز بر ضد حيات و سعادتشان