السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )
24
سيره معصومان ( فارسي )
مردم به رسول خدا نسبت دروغ مىدادند وى نخستين تصديق كنندهء و اولين اقتدا كنندهء به او بود . او از شما يارى مىطلبد و به سوى حق و حقيقت دعوت مىكند و از شما همىخواهد كه با او همراه گرديد تا بر نيرويش افزوده شود ، و او را بر قومى كه عهد خود را شكستند ، پيروز گرداند . همان قومى كه ياران شايستهء على ( ع ) را كشتند ، و از آنان انتقام گرفتند ، و بيت المال را به غارت بردند ؛ و اكنون نيز در برابر او ايستادهاند . پس اى مردم به معروف امر كنيد و از منكر بازداريد . خداوند بر شما رحمت فرستد ، و همچون بندگان صالح خدا به نداى ما پاسخ گوييد و براى نبرد آماده گرديد . ابو مخنف اضافه كرده ، مىگويد : همين كه خطبهء حسن بن على ( ع ) پايان يافت ، پس از او عمّار به پا خاست ، و با سخنان خود مردم را به يارى امير المؤمنين ( ع ) تحريض كرد . ابو موسى كه در مجلس حاضر و از سخنان حسن بن على ( ع ) و عمّار آگاه شد ، از جاى خود بر خاست و به منبر رفت . و با سخنان طولانى مردم را از يارى على ( ع ) بازداشت و در اين زمينه كوشيد تا آنان را دلسرد كند ؛ اما عمّار وى را پاسخ گفت و ابو موسى به ناچار از منبر فرود آمد . الخ . طبرى در تاريخ خود آورده است : على ( ع ) ، ابن عباس را از ، ذى قار ، به كوفه فرستاد . وى با ابو موسى ملاقات كرد . در اينجا رؤساى قبايل اجتماع كردند ابو موسى به سخن پرداخت و آنها را از پيوستن به لشكر امير المؤمنين ( ع ) بازداشت . ابن عباس به ذى قار بازگشت و جريان امر را به آن حضرت بازگو كرد . در اين هنگام امام ( ع ) فرزند خود حسن و عمّار بن ياسر را پيش خواند و آن دو را به كوفه فرستاد . همين كه آنها به كوفه رسيدند ، ابو موسى به ديدارشان آمد ، و امام حسن ( ع ) را در آغوش گرفت و به عمّار گفت : اى ابا يقظان ، آيا تو هم در ميان شورشيان افتادهاى و با ستمپيشهگان همراه شدهاى ؟ عمّار در پاسخ گفت : من چنين كارى نكردهام . بىجهت به من بدگويى مكن . امام حسن ( ع ) رشته مجادله را قطع كرد و به ابو موسى گفت : اى ابو موسى مردم را از حمايت ما بازمدار . به خدا سوگند ، ما جز اصلاح كار مردم ، چيزى نمىخواهيم و هيچ كس مثل امير المؤمنين از باطل بيمناك نيست . ابو موسى گفت : راست مىگويى پدر و مادرم فداى تو باد . اما آن كس كه با وى مشورت مىكنند ، بايد امين باشد . عمار به خشم آمد و به وى اعتراض كرد . مردى از بنى تميم بر خاست و عمّار را به باد انتقاد گرفت . زيد بن صوحان و عدهاى از نزديكان او به هيجان آمدند و به يارى عمّار پرداختند . آنگاه ابو موسى بر منبر قرار گرفت . سپس شبث بن ربعى از جاى برخاست ، و مخالفت خود را با زيد بن صوحان اعلام داشت . حسن بن على ( ع ) نيز بلافاصله برخاست و گفت : اى مردم دعوت پيشواى خود را اجابت كنيد و به برادران خود بپيونديد ، كه بدون ترديد براى انجام اين امر مهم كسانى يافت خواهند شد . به خدا سوگند چنانچه صاحبان خرد از او پيروى نمايند ، به خير دنيا و آخرت نزديكتر است . پس دعوت ما را بپذيريد و ما را در اين امر يارى دهيد . خداوند شما را اصلاح كند . همين كه اخبار به اطلاع على ( ع ) رسيد و از اختلافات اهالى كوفه آگاه شد به مالك اشتر گفت تو در مورد ابو موسى شفاعت كردى كه من او را بر جاى خود تثبيت كنم . پس به طرف كوفه حركت كن و به اصلاح آنچه تباه كردى بپرداز . مالك اشتر قبول كرد . به كوفه وارد شد و به دار الحكومه رسيد . مردم در اطراف قصر ازدحام كرده بودند و ابو موسى بر فراز منبر سخن مىگفت ، و مردم را از اين امر بازمىداشت از طرفى عمّار وى را مخاطب ساخته بود و امام حسن ( ع ) نيز به او مىگفت : از مقابلهء با كار ما دورى گزين و از منبر ما