السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

520

سيره معصومان ( فارسي )

سپاه بصره رفت و قدم به قدم با آنان مبارزه كرد . مردان جنگى سپاه دشمن از پيش روى او مىگريختند و از او بسته به ميمنت يا شومى خود ضربه مىخوردند تا جايى كه زمين از خون كشتگان رنگين شد . آن حضرت دوباره بازگشت و شمشير خميده‌اش را با زانو راست كرد . اصحابش به دور او گرد آمدند و او را نسبت به حفظ خودش و اسلام سوگند دادند و گفتند : اگر تو از پاى درآيى ، دين از دست مىرود . پس بمان كه ما تو را يارى مىكنيم . آن حضرت فرمود : به خدا قسم آنچه را شما خواهانيد من جز به خاطر خدا و آخرت نمىخواهم . سپس به محمد فرمود : اى پسر حنفيه چنين بايد بجنگى . آن جماعت گفتند : چه كسى مىتواند آنچه را تو مىكنى ، به انجام رساند . مداينى و واقدى نوشته‌اند : در هيچ جنگى به اندازهء جنگ جمل رجز ، حفظ نشده است . بيشتر اين رجزها از بنى ضبه و ازد است كه گرداگرد شتر را احاطه كرده و از او دفاع مىكردند . همانا سرها از شانه‌ها جدا و دستها از ساعدها قطع مىشد و دل و روده از شكمها بيرون مىريخت . اما آنان چون ملخهايى استوار دور شتر را گرفته بودند و آن را رها نمىكردند . على ( ع ) ندا نداد : شتر را رم دهيد كه اگر رم كند از دور و بر او پراكنده مىشوند . در روايتى آمده است : على ( ع ) به بانگى بلند فرياد كرد . واى بر شما شتر را رم دهيد كه شيطان است . سپس فرمود : شتر را رم دهيد و گرنه تمام عرب از ميان مىروند و تا وقتى كه اين شتر بر زمين راه رود شمشيرها آخته و راستند . ابو مخنف از حبه عرنى نقل كرده كه گفت : وقتى على ( ع ) مرگ را در نزد شتر ديد و دانست تا زمانى كه شتر ايستاده ، آتش جنگ خاموش نمىشود ، شمشيرش را بر شانه‌اش گذارد و به طرف شتر اشاره كرد و اصحابش را به آن فرمان داد . در اين هنگام عنان شتر به دست بنى ضبه بود . جنگى سخت روى داد و بسيارى از افراد بنى ضبه به خون درغلتيدند . على ( ع ) همراه با گروهى از جنگاوران نخع و همدان به سوى شتر روانه شد . آن حضرت به مردى نخعى به نام بجير گفت : شتر را بگير . او ضربتى بر سرين شتر فرود آورد و شتر به پهلو بر زمين افتاد و بانگى بلند برداشت كه مانند آن شنيده نشده بود . چون شتر بر زمين افتاد ، سپاه بصره بشكست و جنگجويان ، همانند ملخهايى كه در روز توفانى پرواز مىكنند ، از كنار شتر گريختند . محمد بن ابو بكر به همراه عمار بن ياسر آمدند و بندها را از هودج باز و آن را بلند كردند . چون هودج را بر زمين نهادند ، محمد دستش را به درون آن برد . عايشه پرسيد : اين كيست ؟ گفت : برادرت محمد . عايشه گفت : تو نكوهش شده‌اى . محمد گفت : اى خواهر آيا به تو چيزى رسيده است ؟ عايشه گفت : به تو چه ؟ گفت : پس به چه كسى مربوط است ؟ به