السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

518

سيره معصومان ( فارسي )

اى ابو تراب به آرامى به نزديك من بيا كه من چون شيرى به تو نزديك شده‌ام و در سينه‌ام نسبت به تو كينه دارم . على ( ع ) به سوى او آمد و به او امان نداد تا ضربه‌اى وارد كند و مغز او را از هم شكافت . شتر مانند آسيايى مىگشت و مردم دور او ازدحام كرده بودند . شتر بانگى بلند برداشته بود . كوفيان قصد جان شتر را كردند . مردم همچون كوهى استوار از او محافظت مىكردند . هرگاه گروهى مىرفتند ، چند برابر ديگر جانشين آنها مىشدند . امير المؤمنين ( ع ) فرياد زد و دستور داد : با تيرهايتان شتر را نشانه رويد . او را رم دهيد . پس او را آماج تيرها قرار دادند . به تمام اعضاى بدن شتر تيرهايى اصابت كرده بود . بدن شتر مثل تن جوجه‌تيغى پر از تير بود . ازدىها و ضبىها فرياد كردند : اى قاتلان عثمان آنان اين عبارت را به مثابهء شعار خويش قرار داده بودند . اصحاب على ( ع ) هم از عبارت يا محمد ( ص ) به عنوان شعار خود استفاده مىكردند . دو گروه با يكديگر درآميختند . على ( ع ) شعار رسول خدا ( ص ) را بر زبان مىراند و مىفرمود : يا منصور امت . همچنين روايت كرده شعار آن حضرت اين بود : « حم لا ينصرون » : خداوندا ما را بر اين پيمان‌شكنها پيروزى ده ! اين وقايع در روز دوم جنگ جمل رخ داد . چون على ( ع ) دوباره آنان را به جنگ فرا خواند ، گامهاى مخالفان سستى گرفت . زيرا جنگ از هنگام دميدن سپيده شروع شده و اينك بعد از ظهر بود . دو گروه به ميدان نيامدند . شمار كشتگان افزون بود ، جز آنكه بصريان كشتگان زيادترى از كوفيان داشتند . نشانه‌هاى پيروزى لشكر كوفه نمايان بود . سپس در روز سوم توافقى كردند پس عبد الله بن زبير بيامد . او سخن نگفت . هر كس كه زمام شتر را به دست مىگرفت ، نام و نسب خود را براى عايشه مىگفت . عايشه پرسيد : تو كيستى ؟ و او مىگفت : فرزند تو ، فرزند خواهرت . عايشه گفت : واى كه اسماء بىپسر شد . در روايتى آمده است : عبد الله نخستين كسى بود كه در روز سوم جنگ به ميدان رفت و مبارز طلبيد . اشتر براى رويارويى با او شتافت . عايشه پرسيد : چه كسى به مبارزهء عبد الله درآمد ؟ گفتند : اشتر . عايشه گفت : اسماء بىپسر شد . اشتر با آنكه سالمند بود ، سه روز را روزه داشت و اين از عادات او در جنگها بود . پس اشتر ضربتى سنگين بر سر عبد الله فرود آورد و او را به سختى مجروح كرد . عبد الله نيز ضربتى نه چندان سنگين بر اشتر زد و هر دو يكديگر را گرفته بر زمين فرو غلتيدند و به هم پيچيدند . ابن زبير گفت : مرا و مالك را بكشيد و مالك را با من بكشيد . اگر شورشيان مىدانستند مالك چه كسى است ، حتما او را مىكشتند . ولى آنها وى را به نام اشتر مىشناختند . پس ياران على ( ع ) و عايشه تاختند و آنها را از چنگ هم بدر آوردند . پس از جنگ جمل ، اشتر پيش عايشه رفت . عايشه به او گفت : تو بر سر پسر خواهرم چنين بلايى آوردى ؟ اشتر گفت : آرى و اگر سه روز ، روزه نمىبودم خيال مادر