السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

500

سيره معصومان ( فارسي )

و يا ستمديده . من خدا را در مورد مردى به ياد شما مىآورم كه با رعايت حق ، طرد شد . پس اگر من ستمديده باشم كمكم كنند و اگر ستمكاره باشم از يارى من دريغ كنند . به خداى سوگند طلحه و زبير نخستين كسانى بودند كه با من بيعت كردند و نخستين كسانى بودند كه بر من خيانت روا داشتند . آيا من در تقسيم بيت المال ميان مردم تبعيض گذاردم يا حكمى را دگرگون كردم ؟ پس به او ملحق شويد و به معروف فرمان دهيد و از منكر جلوگيرى كنيد » . مردم برخى تسامح كردند و برخى پاسخ گفتند . قومى از طى ، عدى بن حاتم ، آمده گفتند : چه نظرى دارى و چه فرمايى ؟ گفت : اين مرد با ما بيعت كرد و ما را به كارى نيك و اين حادثهء عظيم فرا خواند . ما در آن تأمل مىكنيم و مىرويم و مىنگريم . هند بن عمرو برخاست و گفت : امير المؤمنين ( ع ) ما را طلبيده و فرستادگان خويش را به سوى ما گسيل داشته ، حتى پسرش نيز به نزد ما آمده است . پس سخن او را بشنويد و فرمان او را دريابيد و به رهبر خود بپيونديد و همراه او در اين جنگ شركت جوييد و او را با نظريات خود ياورى دهيد . حجر بن عدى ايستاد و گفت : « اى مردم ! به امير المؤمنين پاسخ گوييد و با سلاح و بىسلاح به او بپيونديد . من نيز خود در اين باره نخستين شمايم » . وى مردم را به پيوستن به سپاه على ( ع ) ترغيب كرد . بنابر روايت ديگرى ، چنين آمده است : امير المؤمنين ( ع ) پس از فرستادن پسرش ، حسن ( ع ) و عمار ، اشتر را به كوفه روانه كرد . وى وارد كوفه شد و به مسجد در آمد . ابو موسى در مسجد براى مردم سخنرانى مىكرد و آنان را از مداخله در اين جنگ بر حذر مىداشت . حسن ( ع ) و عمار و ديگران با ابو موسى به مجادله پرداخته بودند . حسن ( ع ) به او گفت : « اى بىمادر ! از منبر ما پائين بيا ! » . اشتر به هر قبيله‌اى كه مىگذشت و به هر جمعى كه مىرسيد آنان را دعوت مىكرد و مىگفت : با من به سوى قصر بياييد . پس به همراه گروهى از مردم به قصر رسيدند . وى به قصر داخل شد و غلامان ابو موسى را از آن بيرون راند . آنان بيرون آمده فرياد مىكردند : اى ابو موسى ، اشتر به قصر داخل شده و ما را زده و بيرون رانده است . ابو موسى از منبر به زير آمد و به قصر داخل شد . اشتر بر او بانگ زد : اى بىمادر ! برو بيرون . خدا تو را بكشد . به خدا قسم تو از سالها پيش منافق بوده‌اى . طبرى مىنويسد : ابو موسى گفت : امشب را به من مهلتى ده . اشتر گفت : باشد . ولى امشب را در قصر نمىمانى . مردم براى غارت لوازم ( اثاثيه ) ابو موسى هجوم آوردند . اما اشتر به آنان اجازه نداد و گفت : « من به او پناه داده‌ام » . حسن ( ع ) گفت : « اى مردم ! من مىروم هر كس خواهد سوار بر مركب با من بيايد و هر كس هم كه خواهد از راه آب بيايد » . نه هزار تن با وى بيرون آمدند . بعضى از راه خشكى و عده‌اى نيز از راه آب روانه شدند . گفته‌اند شمارهء