السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

478

سيره معصومان ( فارسي )

آن دو به خداوند سوگند خوردند كه قصد مخالفت با على ( ع ) و نيز قصد شكستن بيعت را ندارند و جز انجام عمره چيز ديگرى را خواهان نيستند . على ( ع ) به آنان گفت : پس براى بار دوم با من بيعت كنيد . آن دو سخت‌تر از مرتبهء اول سوگند خوردند و پيمان بستند و على ( ع ) به آنان اجازهء خروج داد . چون طلحه و زبير بيرون رفتند ، على ( ع ) فرمود : سوگند به خدا اين دو را جز در فتنه‌اى كه در آن كشته مىشوند ، نبينيد . مردم گفتند : اى امير المؤمنين ! فرمان ده تا آنان را به نزد تو برگردانند . فرمود : حكم خداوند بر اين كار تعلق گرفته است . طلحه و زبير از مدينه به مكه آمده با عايشه ديدار كردند . عايشه از آنان پرسيد : چه خبر داريد ؟ گفتند : ما دو تن از بيم سر و صدا و غوغاى مدينه گريختيم و جانب مردم آشفته و آسيمه‌اى كه حق را نمىشناسند و باطل را زشت نمىشمرند و خويشتن‌دار نيستند ، رها كرده‌ايم . عايشه به آنان دستور داد بر مدينه بشورند . آنها گفتند : ما به شام مىرويم . ابن عامر گفت : معاويه در شام شما را يارى مىكند به بصره درآييد . من در آنجا كارهايى دارم و طلحه در سر هواى بصره را مىپروراند . گفتند : خدايت تو را رسوا كند . به خدا سوگند تو نه صلح‌جويى و نه جنگ طلب . پس چرا همچون معاويه نمىمانى تا كمك كنى تا پس از آن به كوفه درآييم . باب رأى و نظر بر اين قوم بسته ماند و سرانجام رأى آنان بر بصره قرار گرفت . طلحه و زبير به عايشه گفتند : ما به شهرى مىرويم كه از ما تباه و به على داده شده است . مردم بصره بر بيعت ما با على آگاهى دارند و از اين رو ما را يارى نمىكنند ، مگر آنكه تو با ما بيرون شوى و همان گونه كه در مكه فرمان دادى در آنجا نيز فرمان برانى . على ( ع ) ، كميل نخعى را به سوى عبد اللّه بن عمر فرستاد و او را دعوت كرد كه همراه آنان براى جنگ خارج شود . عبد اللّه پاسخ داد : من از مردم مدينه‌ام . اگر آنان خروج كنند من نيز خارج شوم و اگر ايشان بنشينند ، من هم مىنشينم . على ( ع ) گفت : به من ضامنى ده . عبد اللّه گفت : چنين نكنم . على ( ع ) به وى گفت : اگر خلق و خوى ناپسند تو را در خردى و بزرگى نمىدانستم برايم عجيب بود . او را رها كنيد . من خود ضامن او هستم . پسر عمر همان شب به مكه رفت . شورشيان از وى درخواستند كه به ايشان ملحق شود اما عبد اللّه از اين كار خوددارى كرد . عايشه به نزد ام سلمه رفت و از وى خواست كه همراه او به بصره روانه شود . البته عايشه به خوبى از علاقهء ام سلمه نسبت به على ( ع ) آگاه بود و به گمان قوى مىدانست كه‌ام سلمه هرگز به خواستهء وى جواب مثبت نمىدهد . اما حب قدرت و حرص براى رسيدن به آن ، او را وامىداشت تا در راه دستيابى به مقصودش به هر كس و هر چيز ، و لو امور بسيار سخت و مستبعد ، توسل جويد . شيخ مفيد در كتاب اختصاص از محمد بن على بن شاذان از احمد بن يحيى نحوى ، از ابو العباس ثعلب ، از احمد بن سهل ، از يحيى بن محمد بن اسحاق بن موسى ، از احمد بن قتيبه از