السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
62
سيره معصومان ( فارسي )
ابو طالب آورده به وى گفتند : ما جوانى خوش سيما ، نژاده ، رشيد و بزرگ و شاعر طبع را براى تو آوردهايم كه از يارى و ميراثش برخوردار گردى و در برابر تو پسر برادرت را به ما بسپار تا او را بكشيم ! ابو طالب پاسخ داد : به خدا سوگند ، رعايت انصاف نمىكنيد . شما فرزند خود را به من مىدهيد تا من خوراكش دهم و در مقابل من پسر برادرم را به شما دهم تا او را بكشيد ؟ ! آيا مىدانيد كه چون ماده شتر فرزندش را از دست دهد به سوى ديگرى جز او ناله برنمىدارد ؟ ! عصر همان شب ، رسول خدا ( ص ) ناپديد شد . ابو طالب جوانان قومش را گرد آورد و خطاب به آنان گفت : هر يك شمشيرى برّان به دست گيريد و دنبال من روانه شويد . چون به مسجد درآمدم هر يك در كنار يكى از بزرگان آنان ( مشركان ) بنشينيد و چنان چه محمد كشته شده بود ، آنها را بكشيد . حاضران چنين كردند . سپس زيد بن حارثه ، ابو طالب را از سلامت پيغمبر ( ص ) آگاه ساخت . چون صبح فرا رسيد ، ابو طالب شمشير به دست گرفت و در برابر جمع قريش ايستاد . با او دو جوان ديگر نيز بودند . سپس قريش را از كارى كه در نظر داشت ، در صورت كشته شدن پيامبر ( ص ) انجام دهد ، مطلع كرد و سلاح خود را نماياند . قريش بسيار ( بيمناك شدند ) و شكست خوردند و ابو جهل در ميان آنها از ديگران شكستخوردهتر به نظر مىرسيد . قريش براى بار سوم نزد ابو طالب درآمدند و به او گفتند : اى ابو طالب ! تو در ميان ما صاحب سن و شرف و منزلت هستى و ما از تو خواستيم كه پسر برادرت را بازدارى اما جلو او را نگرفتى و ما به خدا قسم نمىتوانيم بر دشنام به پدرانمان و سبك خواندن انديشههايمان و خردهگيرى بر خدايانمان شكيب آوريم مگر آن كه تو او را از ما بازدارى يا اين كه در برابر تو و او قرار گيريم تا يكى از دو گروه به هلاكت رسد . تفرقه و جدايى قريش و دشمنى آنان بر ابو طالب گران آمد و از اسلام پسر برادرش چندان احساس رضايت و خوشوقتى نمىكرد . از اين رو در پى پسر برادرش فرستاد و او را از سخن قريش آگاه ساخت و به دو گفت : جان من و نيز جان خودت را حفظ كن و مرا به جايى مكشان كه توان آن را ندارم . پيامبر ( ص ) سر به زير انداخت و سپس گفت : اى عمو ! به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من گذارند تا از دعوت خويش دست بردارم ، هرگز آن را ترك نخواهم كرد ، تا آن كه خداوند اين دعوت را آشكار سازد و يا من در اين راه كشته شوم . آنگاه در حالى كه بغض ، گلوگيرش شده بود ، برخاست . چون ابو طالب اين صحنه را ديد وى را صدا كرد و گفت : برو پسر برادرم ، هر آن چه دوست دارى بگو . به خدا قسم تو را در برابر هيچ چيز تسليم نخواهم كرد . و بنى هاشم و بنى مطلب ، به جز ابو لهب و يكى ديگر جز او ، به يارى آن حضرت برخاستند .