السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

281

سيره معصومان ( فارسي )

طبرى در تاريخ مىنويسد : ميان علما خلافى نيست كه آن حضرت روز دو شنبه در ماه ربيع الاول از دنيا رفت . اما اين كه در چه ساعتى از آن روز بدرود حيات گفته اختلاف شده است . از فقهاى اهل حجاز نقل است كه آن حضرت در نيمروز دو شنبه دوم ماه ربيع جان داده است و واقدى گويد : روز دو شنبه دوازدهم ماه ربيع الاول از دنيا رفته است . ابن سعد در طبقات گويد : آن حضرت در روز چهار شنبه دهم صفر سال يازدهم هجرى بيمار شد و سيزده شب در بستر بيمارى بود و روز دو شنبه دوم ماه ربيع الاول سال يازدهم هجرى بدرود حيات گفت . سپس وى روايت كرده است كه آن حضرت روز چهار شنبه بيست و نهم صفر سال يازدهم هجرى به بستر بيمارى افتاد و روز دوشنبه ، دوازدهم ربيع الاول از دنيا رفت . عمر آن حضرت شصت و سه سال بود . در چهل سالگى به پيغمبرى مبعوث شد و پس از بعثت سيزده سال در مكه زيست و بعد از هجرت ده سال در مدينه زندگى كرد . وقتى رسول خدا ( ص ) بدرود حيات گفت ، ابو بكر در خانه‌اش در سنج ، محلى بيرون از مدينه بود . طبرى و ابن سعد و مورخان ديگر نوشته‌اند : عمر گفت كه رسول خدا نمرده بلكه به سوى پروردگارش رفته چنان كه موسى بن عمران رفت و چهل شب از ميان آنها غايب گرديد و بعد از آن كه گفتند كه مرده است ، بازگشت . به خدا قسم رسول خدا ( ص ) بازمىگردد و دست و پاى كسانى را كه ادعا مىكنند مرده است ، قطع مىكند . در روايت ابن سعد آمده است كه خود عمر و مغيرة بن شعبه ، بر پيامبر ( ص ) وارد گشتند و جامه از روى آن حضرت برگرفتند . عمر گفت : غش و بيهوشى رسول خدا چه سخت است . مغيره گفت : به خدا رسول خدا مرده است . عمر گفت : دروغ مىگويى او نمرده . . . ابو بكر وقتى خبر رحلت آن حضرت را شنيد به مدينه آمد و داخل خانه پيامبر شد و پيكر آن حضرت را ديد و سپس از خانه بيرون آمد و گفت : مردم ! هر كه محمد را مىپرستيد ، محمد مرده است و آن كه خدا را مىپرستيد ، خداوند زنده است و نمرده . سپس اين آيه را برخواند : « وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُول قَدْ خَلَت مِن قَبْلِه الرُّسُل . . . » « 273 » عمر گفت : وقتى ابو بكر اين آيه را خواند ، بر زمين افتادم و دانستم كه رسول خدا ( ص ) از دنيا رفته است . نظير همين گفتار به هنگام بيمارى رسول خدا ( ص ) ، زمانى كه آن حضرت خواستار دوات و صحيفه شد ، در حديثى كه قبلا از ابن سعد نقل كرديم بر زبان عمر جارى شده بود . مظنون اين است كه مرگ پيامبر ( ص ) بر عمر پوشيده نبود اما انگيزه‌اى كه موجب شد عمر در هر دو مورد چنين جمله‌اى به زبان آورد ، مقصودى سياسى بود . وى در نخستين جا ( بيمارى پيامبر ( ص ) ) مىخواست توجه مردم را از صحيفه و نوشتن مكتوب منصرف سازد و در دومين جا

--> ( 273 ) آل عمران / 144 ؛ و محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از وى رسولان درگذشته‌اند . . .