السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

267

سيره معصومان ( فارسي )

عبد الرحمن گفت مانند همين روايت را هدبة بن خالد از حماد بن سلمه از على بن زيد از عدى بن ثابت از براء بن عازب از پيامبر ( ص ) براى ما حديث كرد . حاكم در مستدرك با چندين سند از ابو الطفيل از زيد بن ارقم روايت كرده است كه گفت : چون رسول خدا ( ص ) از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم فرود آمد ، اشاره به جايى كه چندين درخت بود كرد . آنجا را جارو كردند . آن حضرت فرمود : خود را مىبينم كه فرا خوانده شده‌ام و پاسخ گفته‌ام . همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جاى مىنهم كه يكى از آن دو از ديگرى بزرگ‌تر است كتاب خداى تعالى و عترتم را ، پس بنگريد كه پس از من با اين دو چگونه رفتار مىكنيد . اين دو از هم جدا نمىشوند تا اين كه بر سر حوض بر من وارد شوند . سپس فرمود : خداى عز و جل مولاى من و من مولاى هر مؤمنم . آنگاه دست على ( ع ) را گرفت و فرمود : هر كه را من مولاى اويم ، اين ( على ) هم ولى اوست خدايا با دوستدار او دوستى كن و با دشمنش دشمنى فرما . آنگاه وى تمام اين حديث را نقل كرده است . حاكم گويد اين حديث بنا به شرط شيخين ( مسلم و بخارى ) صحيح است حال آن كه آن دو تمام اين حديث را اخراج نكرده‌اند . ذهبى در تلخيص المستدرك همين روايت را آورده ولى به دنبال آن چيزى نگفته است . حاكم گويد : شاهد اين حديث ، حديث سلمة بن كهيل از ابو الطفيل است كه آن هم بنا به شرط شيخين درست است . آنگاه وى اين حديث را به سند خود از ابو الطفيل عامر بن وائله نقل كرده است كه گفت : از زيد بن ارقم شنيده است كه مىگفت : رسول خدا ( ص ) ميان مكه و مدينه در كنار پنج درخت بزرگ ، فرود آمد . مردم زير درختها را جارو كردند . سپس رسول خدا ( ص ) عصرگاهان ( در ميان مردم ) رفت و نماز گزارد و به سخنرانى ايستاد و خدا را ستود و بر او درود فرستاد به گفتن پند و موعظت پرداخت و آنگاه فرمود : هر چه خدا خواهد ، مىگويد . سپس گفت : اى مردم ! همانا من در شما دو چيز باقى مىگذارم كه اگر از آنها پيروى كنيد هرگز گمراه نمىشويد . اين دو ، كتاب خدا و اهل بيتم ، عترتم مىباشند . سپس سه بار پرسيد : آيا مىدانيد كه من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارترم ؟ گفتند : آرى . آنگاه رسول خدا ( ص ) فرمود : هر كه را من مولاى اويم ، على هم مولاى اوست . در تاريخ ابن كثير آمده است كه حافظ ابو يعلى موصلى و حسن بن سفيان از هدبه ، از حماد بن سلمه ، از على بن زيد و ابو هارون ، از عدى بن ثابت ، از براء نقل كردند كه گفت : در حجة الوداع همراه رسول خدا ( ص ) بوديم . چون به غدير خم رسيديم زير دو درخت را براى آن حضرت جارو زدند و در ميان مردم بانگ داده شد « الصلاة جامعة » رسول خدا ( ص ) ، على ( ع ) را فرا خواند و دستش را گرفت و او را از جانب راستش بلند كرد و پرسيد : مگر من از هر كس به خودش سزاوارتر نيستم ؟ گفتند : چرا . فرمود : اين ( على ) مولاى هر كسى است كه من مولاى اويم خدايا با دوستدارش دوستى كن و با دشمنش دشمنى فرما . سپس عمر بن خطاب ، على را ديدار كرد و به دو گفت : مباركت