السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

220

سيره معصومان ( فارسي )

در ميان زنانى كه بيعت كردند ، يكى هم هند دختر عتبه بود كه از ترس به طور ناشناس و در گوشه‌اى ايستاده بود . چون رسول خدا ( ص ) فرمود : به خدا شرك نورزند هند گفت : به خدا قسم تو از ما بيعتى مىگيرى كه از مردان نگرفتى و ما اين بيعت را به جا خواهيم آورد . چون پيامبر ( ص ) فرمود . و سرقت نكنند هند گفت : ابو سفيان مردى بخيل است و خرجى كه كفاف من و فرزندانم را بدهد به من عطا نمىكند و من به ناچار بىآن كه او متوجه شود از وى پول برمىدارم . پيغمبر ( ص ) فرمود : تو هند هستى ؟ گفت : من هند هستم . از آن چه گذشت عفو فرما كه خداوند تو را عفو فرمايد . پيغمبر ( ص ) فرمود : به اندازهء متعارف كه تو و فرزندانت را كفايت مىكند ، از او پول بردار . چون پيغمبر ( ص ) فرمود : و زنا نكنند ، هند گفت : آيا زن آزاد زنا مىكند ؟ برخى حاضران كه در روزگار جاهليت روابطى با هند داشتند ، لبخندى زدند . چون پيامبر ( ص ) فرمود : و فرزندان خود را نكشند ، هند گفت : آنها را در خردى پرورديم و چون بزرگ شدند تو در بدر به قتلشان رساندى . چون پيغمبر ( ص ) فرمود : و تو را در كارهاى خير و صواب نافرمانى نمىكنند هند گفت : ما در اين مجلس ننشستيم حال آن كه مىخواهيم تو را در كار خير و صواب سرپيچى كنيم . چون فرداى روز فتح مكه فرا رسيد ، رسول خدا ( ص ) بعد از ظهر به سخنرانى ايستاد و فرمود : خداوند مكه را در روزى كه آسمانها و زمين را خلقت فرمود ( شهر حرام ) قرار داد و اين شهر تا روز قيامت حرام است و براى من حلال نمىشود مگر در ساعتى از روز ، سپس دوباره مثل ديروز به حرمت خود بازمىگردد . پس حاضران اين سخن را به غايبان برسانند و چيزى از غنايم مكه براى ما روا نيست . صفوان بن اميه به جده گريخت تا از آنجا سوار شود و به يمن بگريزد . عمير بن وهب گفت : اى پيامبر خدا ! صفوان بن اميه سرور قوم خويش است ، او از تو گريخته تا خود را از راه دريا نجات دهد . پس درود خدا بر تو او را امان ده ! پيامبر ( ص ) فرمود : او در امان است . عمير گفت : چيزى به من بده تا نشانگر امان تو باشد . پيغمبر ( ص ) نيز عمامه‌اى را كه با آن وارد مكه شده بود به وى سپرد و عمير با آن روانه شد و خود را به صفوان رسانيد و به او گفت : اى صفوان ! پدر و مادرم به فدايت ، خدا را دربارهء خودت به يادت مىآورم مبادا خويشتن را هلاك كنى . اين امان رسول خداست . صفوان گفت : واى بر تو ! دور شو و با من سخن مگو ! عمير گفت : صفوان ! پدر و مادرم به فدايت . برترين و نكوكارترين و بردبارترين و بهترين مردم پسر عمهء توست . سرفرازى او سرفرازى تو و شرافت او شرافت تو و ملك او ملك توست . صفوان گفت : من از او بر خويشتن بيمناكم . عمير گفت : او شكيباتر و بزرگوارتر از اين است . عمير ، صفوان را پيش رسول خدا ( ص ) آورد . صفوان به آن حضرت گفت : اين مرد ( عمير ) ادعا مىكند كه تو مرا امان داده‌اى . پيغمبر ( ص ) فرمود : راست گفته است . صفوان گفت : دو ماه به من مهلت انتخاب بده . پيغمبر ( ص ) فرمود : تو براى انتخاب چهار ماه وقت دارى .