السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

214

سيره معصومان ( فارسي )

است كه مباهات خوشايند اوست ، براى او امتيازى قرار ده تا در قومش ممتاز باشد . آن حضرت فرمود : هر كه به خانهء ابو سفيان درآيد ، در امان است ، و هر كه در مسجد الحرام درآيد در امان است و هر كه در خانهء خويش را ببندد در امان است . من بيرون آمدم و ابو سفيان را جلو كوه در تنگناى دره محبوس ساختم . قبايل مسلمان از كنار او گذر كردند . ابو سفيان مىپرسيد : عباس ! اينان كه بودند ؟ پاسخ مىدادم : اين سليم بود . مىگفت : مرا با سليم چه كار ؟ قبيله‌اى ديگر بر او مىگذشت ، مىپرسيد : اينان كه بودند ؟ مىگفتم : اسلم . مىگفت : مرا با اسلم چه كار ؟ و جهينه بر او گذشت . مىپرسيد : اينها كه بودند ؟ مىگفتم : جهينه . مىگفت : مرا با جهينه چه كار ؟ تا اين كه رسول خدا ( ص ) در سپاه سبز ( كتيبهء خضراء ) خود سر رسيد . مهاجران و انصار در اين سپاه بودند و همگى زره به تن داشتند و جز چشمانشان پيدا نبود . ابو سفيان پرسيد : اينها كه هستند ؟ گفتم : اين رسول خداست با مهاجران و انصار . ابو سفيان گفت : ابو الفضل ! سلطنت برادرزاده‌ات بالا گرفته است ! گفتم : واى بر تو اين نبوت است . گفت : بسيار خوب . پس گفتم : اينك نزد قوم خويش برو و به آنان هشدار بده . ابو سفيان شتابان بيرون شد و به مكه رفت و در مسجد الحرام بانگ برداشت : اى جماعت قريش ! اين محمد است كه با آن چه شما بدان گردن ننهاديد به سوى شما آمده است . گفتند : ساكت باش ! ابو سفيان گفت : هر كه به خانهء من درآيد در امان است . گفتند : خانهء تو به داد ما نمىرسد . گفت : هر كه وارد مسجد الحرام شود در امان است ، و هر كه در خانهء خويش ببندد در امان است . همسرش هند دختر عتبه ، مادر معاويه ، به سوى او شتافت و ريش او را گرفت و فرياد زد : اى خاندان غالب ! اين پير خرف را بكشيد ! هان بجنگيد و از خود و ديارتان دفاع كنيد . ابو سفيان به او گفت : واى بر تو ! مسلمان شو و به خانه‌ات برو . او همچنين گفت : مبادا سخنان اين زن شما را بفريبد . محمد به سوى شما آمده است . يكى از كسانى كه در بين راه محمد ( ص ) را ديد پسر عمو و برادر رضاعىاش ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب كه نام او كنيه‌اش بود و برخى نام او را مغيره گفته‌اند ، بود . همچنين پسر عمهء آن حضرت عاتكه دختر عبد المطلب كه نامش عبد اللّه بن ابى اميه مخزومى كه از طرف پدر برادر ام سلمه بود ، آن حضرت را ديدار كرد . آن دو از آن حضرت اجازه ديدار خواستند اما پيغمبر ( ص ) از آنها اعراض كرد . ام سلمه گفت : اى رسول خدا ! اين دو پسر عمو و پسر عمه و داماد شمايند . رسول خدا ( ص ) پاسخ داد : مرا به اين دو نيازى نيست . پسر عمويم آبروى مرا برد ( وى آن حضرت را هجو مىكرد ) و پسر عمه و دامادم نيز همان كسى است كه در مكه چنان سخنى به من گفت ( وى به پيغمبر ( ص ) گفته بود : من به تو ايمان نمىآورم مگر اين كه نردبانى بگذارى و از آن به آسمان بر شوى و من تو را بنگرم و آنگاه تو يك مكتوب و چهار فرشته از آسمان بياورى كه گواهى دهند تو را خداوند به رسالت فرستاده است ) ام سلمه به او گفت : پسر عمو و پسر عمه‌ات دشمن‌ترين مردم با تو نبودند . ابو سفيان بن حارث گفت : به خدا ، يا او به من اجازه مىدهد يا اين كه دست اين دو كودك