السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

210

سيره معصومان ( فارسي )

سوگند مىخورم كه بديل نزد محمد رفته بود . رسول خدا ( ص ) به مردم فرمود : گويى شما را با ابو سفيان مىبينم كه اينجا آمده تا پيمان را استوار بدارد و بر مدت آن بيفزايد . ابو سفيان به مدينه درآمد و نزد دخترش ام حبيبه همسر پيغمبر ( ص ) رفت . چون رفت تا بر بستر رسول خدا ( ص ) بنشيند ، ام حبيبه آن را از زير او جمع كرد . ابو سفيان گفت : دخترم ! نمىدانم آيا به واسطهء رغبت به من از او گريزانى يا به رغبت او از من روى گردانى ؟ ام حبيبه گفت : اين بستر رسول خداست و تو نجس و مشركى . ابو سفيان گفت : دخترم ! پس از من به تو بدى خواهد رسيد . سپس به نزد رسول خدا ( ص ) رفت و گفت : من در صلح حديبيه حضور نداشتم پس پيمان را براى ما استوار كن و در مدت بيفزا . پيامبر ( ص ) پرسيد : آيا در ميان شما حادثه‌اى روى داده است ؟ ابو سفيان گفت : پناه بر خدا . پيامبر ( ص ) فرمود : ما بر مدت و صلح خويش پابرجاييم . ابو سفيان مجددا سخن خود را تكرار كرد ، اما پيامبر به او پاسخى نداد . ابو سفيان به ابو بكر گفت كه با رسول خدا ( ص ) سخن بگويد . ابو بكر گفت : من چنين كارى نمىكنم . آنگاه وى نزد عمر رفت و او با وى خشن‌تر برخورد كرد . سپس پيش على كه فاطمه و پسرش حسن كه در برابر مادرش چهار دست و پا راه مىرفت ، حضور داشتند ، روانه شد و گفت : على ! تو از تمام اين قوم به من خويشاوندى نزديك‌ترى دارى و من به خاطر كارى پيش تو آمده‌ام ، پس مرا چنان كه ناكام آمده‌ام نااميد و ناكام بازمگردان . پيش محمد از ما شفاعت كن . على گفت : رسول خدا ( ص ) عزم كارى را كرده كه ما نمىتوانيم دربارهء آن با او سخن بگوييم . ابو سفيان به فاطمه گفت : اى دختر محمد ! آيا تو مىتوانى به اين دو پسرت بفرمايى كه مرا در بين مردم پناه دهند تا پايان روزگار سرور عرب شوند ؟ فاطمه پاسخ داد : بچه‌هاى مرا نرسد كه كسى را در بين مردم پناه دهند و كسى بر رسول خدا ( ص ) پناه داده نشود . ابو سفيان گفت : ابو الحسن ! من كارها را ، بر خود دشوار مىبينم . پس برايم خيرخواهى كن . على گفت : چيزى نمىدانم كه به تو سود دهد اما تو سرور بنى كنانه هستى بين مردم برخيز و طلب جوار كن . و سپس به ديار خويش بازگرد . ابو سفيان پرسيد : آيا به نظر تو اين كار سودى به حال من دارد ؟ على گفت : فكر نمىكنم اما جز اين هم چاره‌اى سراغ ندارم . ابو سفيان در مسجد به پا خاست و گفت : اى مردم من در ميان شما طلب جوار مىكنم . آنگاه سوار شتر خود شد و رفت . قريش از ابو سفيان پرسيد : چه خبر ؟ ابو سفيان گفت : رفتم با محمد سخن گفتم اما به خدا هيچ پاسخى به من نداد . سپس نزد پسر ابو قحافه رفتم و پيش او هم خيرى نديدم و آنگاه نزد پسر خطاب شدم و او را دشمن‌ترين آنان ديدم . بعد نزد على بن ابى طالب رفتم و او را نرم‌ترين آنان ديدم . وى به من راهى پيشنهاد كرد و من نيز پيشنهاد او را انجام دادم حال نمىدانم آن چه كرده‌ام آيا سودى به حال من دارد يا نه ؟ او به من گفت كه در بين مردم طلب جوار كنم . قريش پرسيدند : آيا محمد اين كار را اجازت داد ؟ گفت : نه . گفتند : على تو را بازى داده است . ( اين ماجرا را