السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

190

سيره معصومان ( فارسي )

همين كه سپاه قريش گرد و غبار لشكر پيامبر ( ص ) را كه از راهى جز آن طريقى كه مىآمدند و در حال حركت بودند ديد ، شتابان به سوى قريش بازگشته آنها را بيم دادند . تمام افراد قريش از مكه بيرون آمدند و در ( كنار ) چاههاى حديبيه اردو زدند . چون دو دست ناقهء رسول خدا ( ص ) بر ثنيّه كه منزلگاه قوم بود ، رسيد از حركت واماند . مسلمانان كوشيدند شتر را به حركت وادارند اما شتر از جاى خود تكان نخورد . آنها گفتند : شتر سركشى كرد . پيامبر ( ص ) فرمود : شتر سركشى نكرد و سركشى خوى او نيست بلكه همان كسى كه فيل را از رفتن به مكه بازداشت او را نيز از حركت مانع شد . بدانيد كه به خدا سوگند امروز قريش امرى را كه در آن تعظيم حرمت خدا ( و در روايتى در آن صلهء رحم ) باشد از من نمىخواهد جز آن كه خواستهء آنها را برآورده مىسازم . سپس شتر خويش را زجر كرد . شتر بر پاى ايستاد . رسول خدا ( ص ) روى از مسلمانان برتافت و به راه خود ادامه داد تا در كنار يكى از چاههاى حديبيه فرود آمد . بديل بن ورقاء خزاعى با عده‌اى از مردان قومش خدمت آن حضرت آمد . قبيلهء خزاعه ، از كافر و مسلمان ، خيرخواه رسول خدا ( ص ) بودند و چيزى از كار قريش را از آن حضرت نهان نمىداشتند . آنها به پيامبر ( ص ) سلام دادند . بديل به پيامبر ( ص ) گفت : از پيش قوم تو به نزدت آمده‌ايم كعب بن لؤى و عامر بن لؤى رجاله‌ها و فرمانبرداران خويش را به سوى تو فرا خوانده‌اند و با شتران باردار و كره شتران خويش به جنگ تو مىشتابند به خدا سوگند ياد كرده‌اند كه تا همهء ايشان را نكشى اجازه ندهند وارد مكه شوى . در روايت ديگرى آمده است : هر كه ما را از ورود به مكه بازدارد ، با او مىجنگيم . بديل و همراهانش به سوى قريش بازگشتند و گفتند : شما دربارهء محمد شتاب مىورزيد . او براى جنگ نيامده است بلكه به قصد زيارت خانهء خدا رهسپار است . قريش بديل و يارانش را متهم كرده آنها را از خود راندند و گفتند : اگر چه او خواهان جنگ نيست ، به خدا سوگند بىجنگ و جدال هم وارد مكه نخواهد شد و نخواهيم گذاشت كه عرب در اين باره از ما سخنى بگويد . سپس حليس بن علقمه را كه در آن روز سرورى احابيش ( غير بوميان ) را بر عهده داشت و مردى خداپرست بود ، به سوى پيغمبر ( ص ) روانه داشتند . همين كه رسول خدا ( ص ) ، حليس را ديد گفت : اين مرد از قومى است كه خداپرستند ، قربانيها را پيش رويش بفرستيد تا آنها را نظاره كند . چون حليس شتران قربانى را ديد كه از پهنهء بيابان در حالى كه قلاده به گردن دارند ، روان‌اند و از بس مانده‌اند پشم آنها خورده شده است ، بازگشت و براى بزرگداشت آن چه ديده بود ، به سوى رسول خدا ( ص ) نرفت و به سوى قريش برگشت و آن چه را كه ديده بود براى آنها بازگفت . قريش به او گفتند : بنشين كه تو مردى بيابانى هستى و دانشى ندارى . حليس از سخن آنها در خشم شد و گفت : به خدا ما بر اين وضع با شما هم‌پيمان نشديم . آيا كسى را كه به تعظيم خانهء خدا آمده ، بازمىداريد ؟ ! به خدا قسم يا بين محمد و هدفى را كه به خاطر آن آمده وانهيد يا اين كه من همهء احابيش را