السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
171
سيره معصومان ( فارسي )
و مىدانيد كه من از محمد جدا هستم . اينك خبرى به من رسيده كه بر خود واجب مىدانم كه شما را از آن به عنوان خيرخواهى مطلع سازم ، شما هم اين خبر را از من نشنيده بگيريد . قريش گفتند : حتما چنين كنيم . نعيم گفت : يهود از آن چه ميان آنها و محمد واقع شده ، پشيمان گشتند و به محمد پيغام فرستادهاند كه آيا اگر تنى چند از بزرگان و سران قريش و غطفان را بگيريم و تحويل تو دهيم تا گردن آنها را بزنى و سپس ما در كنار تو باشيم از ما خشنود مىشوى ؟ محمد هم پاسخ مثبت داده است . پس اگر يهود به شما پيغام داد و تنى چند از مردان شما را به گرو خواست ، كسى را به آنها تسليم نكنيد . آنگاه وى نزد غطفان آمد و به آنها گفت : شما اصل و عشيرت من باشيد و محبوبترين مردم در نزد من . و فكر نمىكنم كه به من بدگمان باشيد . گفتند : همين است كه مىگويى . نعيم گفت : پس ( اين خبر را ) از من ناشنيده بگيريد . گفتند : چنين كنيم . سپس نعيم همان سخنى را كه به قريش گفته بود به آنان نيز بازگفت . چون شب شنبه فرا رسيد ، ابو سفيان و سران غطفان به بنى قريظه پيغام فرستادند كه مهيّاى جنگ شويد تا كار محمد را بسازيم . بنى قريظه پاسخ دادند : امروز شنبه است و ما در اين روز دست به هيچ كار نزنيم . از سوى ديگر ما با شما نمىجنگيم مگر آن كه عدهاى از سران خود را به عنوان گروگان در اختيار ما قرار دهيد . چون ما بيم آن داريم كه اگر جنگ در بگيرد و شما آن را به زيان خود ببينيد به ديار خويش بازگرديد و ما را با اين مرد ( محمد ( ص ) ) واگذاريد حال آن كه ما توان رويارويى با او را نداريم . قريش با شنيدن اين جواب گفتند : خبر نعيم بن مسعود راست بود . پس به بنى قريظه پيغام فرستيد كه ما حتى يك نفر هم به شما تسليم نخواهيم كرد . اگر خواهان جنگ هستيد بيرون آييد و بجنگيد . بنى قريظه هم با شنيدن اين پاسخ گفتند : آن چه نعيم بن مسعود به شما بازگفته بود ، راست است پس به قريش و غطفان پيغام دهيد كه ما در كنار شما نخواهيم جنگيد مگر آن كه چند تن به عنوان گروگان در اختيار ما گذاريد . بدين ترتيب خداوند ميان آنها را به هم زد . چون سختى بر مردم فزونى گرفت و پيغمبر ( ص ) متوجه ضعف قلوب بيشتر مسلمانان از حصارهاى آنان و سستى ايشان در جنگ با مشركان شد ، به عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر و نيز حارث بن عوف ، فرماندهان غطفان ، پيغام داد و ثلث ميوههاى مدينه را به آن دو ارزانى فرمود به شرط آن كه با ياران خود بازگردند . آن دو پنهان از ابو سفيان آمدند و صلحنامه را نوشتند ولى نه گواهان بر اين پيمان شهادت دادند و نه صلحى صورت گرفت . پيغمبر ( ص ) به سعد بن معاذ و سعد بن عباده پيغام داد و آنها را از اين امر مطلع ساخت . آن دو گفتند : رسول خدا ( ص ) اين فرمانى است دلخواه تو تا ما آن را به جاى آوريم يا اين كه خداوند تو را بدان فرموده و ما گريزى از آن نداريم يا اين كه چيزى است كه تو آن را براى ما تدارك ديدهاى ؟ پيغمبر ( ص ) پاسخ داد : اين چيزى است كه