السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
157
سيره معصومان ( فارسي )
حضرت به راه افتادند . در ميان آنها كسى بود كه هفت يا نه يا ده و يا سيزده زخم داشت . حتى دو برادر از انصار كه مجروح بودند و مركبى هم نداشتند با آن حضرت خارج شدند و گفتند : چگونه جنگ در ركاب رسول خدا ( ص ) را از دست بدهيم ؟ هر دو آنها به سختى مجروح شده بودند ليكن زخم يكى از آنها سبكتر از ديگرى بود و هرگاه يكى از آنها خسته مىشد ، ديگرى او را حمل مىكرد . پيامبر ( ص ) هم در حالى كه صورت و پيشانى و زانوانش زخمى بود و شانهء راستش در اثر ضربت ابن قميئه درد مىكرد ، به راه افتاد تا به حمراء الاسد رسيد . حمراء الاسد جايى بود كه با مدينه هشت ميل فاصله داشت . پيامبر ( ص ) سه روز در آنجا درنگ كرد ، روزهاى دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه . آنگاه به مدينه بازگشت . بيشتر توشهء آنها خرما بود . سعد بن عباده سى بار شتر خرما و چندين شتر آورد كه روزى دو و روزى سه تا از آنها را قربانى مىكرد . پيغمبر ( ص ) سه نفر را مأموريت داد كه پيشاپيش به تعقيب قريش بپردازند . دو تن از آنها به قريش برخورد كردند و قريشيان آنها را كشتند . پيغمبر ( ص ) به قتلگاه آنها در حمراء الاسد رسيد و آنها را در همان جا به خاك سپرد . معبد خزاعى كه مشرك بود خدمت رسول خدا ( ص ) رسيد . قبيلهء خزاعه از مسلمان و مشرك ، خيرخواه رسول خدا ( ص ) بودند . معبد به آن حضرت عرض كرد : محمد ! آن چه بر تو و يارانت رسيد بر ما بس گران آمد و ما دوست مىداشتيم كه خداوند منزلت تو را افزونى مىداد . معبد از نزد رسول خدا ( ص ) در حمراء الاسد بيرون آمد و خود را در روحاء به ابو سفيان و يارانش كه عزم بازگشت به سوى رسول خدا ( ص ) و يارانش را داشتند ، رساند ، ابو سفيان پرسيد : معبد چه خبر ؟ او پاسخ داد : محمد با يارانش به جستجوى شما بيرون آمده در سپاهى كه مانند آن را نديدم آنها بر شما سخت خشمگين و آتشينند و كسانى هم كه ديروز با او همراه نبودند امروز در ركابش هستند . ابو سفيان گفت : واى بر تو ! چه مىگويى ؟ معبد گفت : به نظرم هنوز از اينجا حركت نكردهايد كه پيشانيهاى اسبان سپاه محمد آشكار مىشود . ابو سفيان گفت : ما تصميم داشتيم بازگرديم و بقيهء آنها را بكشيم . معبد گفت : من تو را از اين امر بازمىدارم . به خدا آن چه از سپاه مسلمانان ديدم باعث شد كه ابياتى دربارهء آنها بسرايم . ابو سفيان گفت : چه سرودهاى ؟ معبد گفت : كادت تهد من الاصوات راحلتى * اذا سالت الارض بالجرد الابابيل تردى باسد كرام لا تنابلة * عند اللقاء و لا خرق معازيل فظلت عدوا ظن الارض مائلة * لما سمعوا برئيس غير مخذول فقلت ويل ابن حرب من لقائكم * لكل ذى اربة منهم و معقول چون گروه سواران همچون سيل به راه افتادند ، ناقهء من داشت از ترس از پاى درمىآمد . اسبان به سرعت پيش مىتاختند در حالى كه شيران بلندبالايى را همراه داشتند كه به گاه نبرد سخت مقاومت مىورزند و از آن گروه نبودند كه بىاسلحه و سپر باشند .