السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
111
سيره معصومان ( فارسي )
جنگ بدر نخستين غزوات مهم رسول خدا ( ص ) بود و پايههاى دين بدان استوارى گرفت و خدا به واسطهء آن مسلمانان را عزّت و سركشان قريش را خوارى و خفّت داد . برخى از سران قريش در اين جنگ از پاى درآمدند و ترسى از ناحيهء مسلمانان ، در دلهاى عرب و يهود و غير آنان فرو افتاد . و خداوند متعال در همين جنگ بسيارى از آيات سورهء انفال و برخى سورههاى ديگر را نازل فرمود . پيامبر ( ص ) با سيصد و سيزده تن از ياران خويش حركت كرد . آنها فقط دو اسب و هفتاد شتر داشتند چنان كه دو تن يا بيشتر در پى يك شتر مىرفتند ( و به نوبت بر آن سوار مىشدند ) . حتى پيغمبر ( ص ) شترى مخصوص خود نداشت و با على بن ابى طالب و مرثد بن ابى مرثد ، بر شتر مرثد سوار مىشد . بسيارى از اصحاب آن حضرت ، از ترس قريش و پرشمار بودن آنها ، موافق حركت براى جنگ با قريش نبودند چنان كه خداوند تعالى فرمايد : « چنان كه خداوند تو را از خانهء خويش به حق برون آورد و گروهى از مؤمنان ( بدين كار ) ناخشنود بودند ، با تو در حق مجادله مىكنند . پس از آن چه ظاهر شده بود گويا به سوى مرگ رانده مىشوند . » « 201 » خداوند متعال پيامبرش را به يكى از دو طايفه ، كاروان يا فرار ، وعده داد . اصحاب آن حضرت بيشتر متمايل به گرفتن كاروان بودند چون به امر زودگذر علاقه داشتند . خداوند در اين آيه به نكتهء بالا اشاره كرده و فرموده است : « و هنگامى كه خداوند وعده مىداد شما را به يكى از دو طايفه كه آنها از آن شماست و شما دوست مىداشتيد كه غير صاحب شوكت بوده باشد . . . » « 202 » خبر حركت مسلمانان به ابو سفيان و يارانش رسيد . آنها ضمضم بن عمرو غفارى را به مكه فرستادند تا قريش را به يارى آنها بطلبد . سه روز پيش از آمدن ضمضم به مكه ، عاتكه دختر عبد المطلب در خواب ديد « سوارى پيش آمد و در ابطح ايستاد و بانك برآورد : اى آل عذرا در سه گروه به سوى قتلگاه خويش برويد . او سه بار اين عبارت را بانگ داد . مردم گرداگرد او جمع شدند سپس وارد مسجد شد و مردم به دنبال او رفتند ناگهان ديدند شترش را روبهروى كعبه مثله كرد . سپس سه بار ديگر همان عبارت را تكرار كرد و آنگاه شترش را بر قلّهء ( كوه ) ابو قبيس مثله كرد . سه بار ديگر همان جمله را بانگ داد آنگاه صخرهاى از ابو قبيس برگرفت و رها كرد . صخره همينطور غلتيد تا به پايين كوه رسيد خانهاى از مكه باقى نماند جز آن كه پارهاى از آن سنگ در آنها فرو افتاد . » جريان اين خواب را به ابو جهل گزارش دادند و وى گفت : اى فرزندان عبد المطلب ! آيا به اين راضى نشديد كه مردانتان ادعاى نبوت كنند كه حالا زنانتان نيز به ادعاى نبوت پرداختهاند ! ! روز سوم فرا رسيد و عباس همچنان با ابو جهل در اين باره مخالفت مىكرد كه ضمضم به مكه آمد و
--> ( 201 ) انفال / 6 - 4 ؛ كَما أَخْرَجَك رَبُّك مِن بَيْتِك بِالْحَق وَ إِن فَرِيقاً مِن الْمُؤْمِنِين لَكارِهُون ، يُجادِلُونَك فِي الْحَق بَعْدَ ما تَبَيَّن كَأَنَّما يُساقُون إِلَى الْمَوْت وَ هُم يَنْظُرُون . ( 202 ) انفال / 7 ؛ وَ إِذْ يَعِدُكُم اللَّه إِحْدَى الطَّائِفَتَيْن أَنَّها لَكُم وَ تَوَدُّون أَن غَيْرَ ذات الشَّوْكَةِ تَكُون لَكُم . . .