السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

103

سيره معصومان ( فارسي )

رفت تا او را به اسلام دعوت كند و بر وى قرآن بخواند . پيامبر ( ص ) خطاب به او نگاشت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از محمد فرستادهء خدا به نجاشى پادشاه حبشه . سالم باشى . من حمد مىكنم به سوى تو خداوند يكتايى را كه فرمانروا و پاك از هر عيب و آلايش و سالم از تمام عيوب ايمن گرداننده و نگاهبان است . و گواهى مىدهم كه عيسى پسر مريم روح خدا و كلمهء اوست كه آن را به مريم بتول طيبهء عفيف القا فرمود و او به عيسى بارور گشت و خداوند عيسى را از روح خود آفريد و در او دميد چنان كه آدم را به دست خويش بيافريد . من تو را به خداى يكتاى بىانباز و پيوستگى بر طاعت او فرا مىخوانم ( و از تو مىخواهم ) كه مرا پيروى كنى و بدانچه بر من فرود آمده يقين آورى . من تو را و مردم تو را به خداى عز و جل فرا مىخوانم . اينك من ( رسالت خويش ) را رساندم و پند دادم پس نصيحت مرا بپذيرند . و السلام على من اتبع الهدى . » 2 - نامهء پيامبر ( ص ) به هرقل ، پادشاه روم پيامبر ( ص ) اين نامه را در سال هفتم هجرى به دحية بن خليفه كلبى كه يكى از آن شش نفر سابق الذكر بود سپرد و به وى فرمود كه آن را به عظيم بصرى حارث پادشاه غسان تسليم كند تا وى آن را به قيصر برساند . مؤلف سيرهء حلبيه نويسد : حارث ، عدى بن حاتم را با دحيه فرستاد تا نامه را به قيصر تسليم كند . اما ابن سعد مىنويسد : نامه را عظيم بصرى به قيصر داد و او در آن هنگام در ايليا ( قدس ) بود زيرا نذر كرده بود كه اگر روميان بر سپاه ايران غلبه جويند پياده از قسطنطنيه به ايليا برود . چون قيصر نامه را گرفت ، بر آن عنوان نامه‌هاى عرب را يافت از اين رو مترجم عربى را فرا خواند تا آن را برايش قرائت كند . در اين نامه آمده بود : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از محمد پسر عبد اللّه ، به هرقل بزرگ روم . سلام بر آن كه پيرو هدايت شد . اما بعد ، من تو را به رعايت اسلام مىخوانم ، مسلمان شو تا در امان بمانى و خداوند دو بار به تو پاداش دهد و اگر روى گردانى گناه اكّارين « 200 » بر تو باشد . اى اهل كتاب ! به سوى يك كلمه بياييد كه ميان ما و شما يكى است و آن اين كه جز خداى را نپرستيم و به دو شرك نورزيم و برخى از ما برخى ديگر را جز خدا ارباب خويش نگيرند ، پس اگر بازگشتند بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم . » قيصر گفت : كسى را از قوم او بيابيد تا از وى دربارهء محمد پرسش كنيم . در آن هنگام ابو سفيان با عده‌اى از مردان قريش ، در زمان صلح حديبيه براى تجارت در غزه بودند . ابو سفيان گويد : فرستادهء قيصر نزد ما آمد و ما را پيش او در بيت المقدس برد . وى تاج بر سر نهاده بود و بزرگان روم گرداگرد او بودند . قيصر به مترجم خويش گفت : بپرس كدام يك از اينان به اين مردى كه ادعا

--> ( 200 ) اكارين جمع اكّار همان فلاح يا كشاورز است زيرا آنها زودتر از ديگران منقاد شوند .