السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

96

سيره معصومان ( فارسي )

دختر حارث همسر پيامبر ( ص ) خالهء او به حساب مىآمد . مادرش غره دختر حارث نام داشت . چون پيامبر ، زياد را پيش ميمونه ديد خشمگين شد و بازگشت اما ميمونه به آن حضرت گفت : اين خواهرزادهء من است . آنگاه پيغمبر بازگشته ، او را با خود به مسجد برد و براى او دعا كرد و سر و رويش را تا بينىاش به دست بسود . يكى از شاعران دربارهء پسر زياد يعنى على چنين سروده است : يا ابن الذي مسح النبى برأسه * و دعا له بالخير عند المسجد « 197 » ما زال ذاك النور فى عرنينه * حتى تبوّأ بيته فى الملحد « 198 » همچنين وفد عامر بن صعصعه ، خدمت آن حضرت رسيده بر وى درود فرستادند . پيغمبر از آنها پرسيد : كيستيد ؟ گفتند : فرزندان عامر بن صعصعه . پيامبر فرمود : از من به شما خوشامد و من از شمايم . اين عبارت بيانگر خوى نيك و اخلاق بىهمتاى آن حضرت است . در ميان اين جمع عامر بن طفيل نيز حضور داشت . عامر گفت : اى محمد ! اگر مسلمان شوم چه چيزى براى من است . پيغمبر ( ص ) فرمود : آن چه براى مسلمين است براى تو نيز هست و آن چه بر آنان است بر تو نيز باشد . عامر پرسيد : آيا جانشينى خويش را بعدا به من مىسپارى ؟ پيغمبر پاسخ داد : اين مقام از آن تو نيست . عامر باز پرسيد : آيا پس و بر ( پشم ) را براى من و مدر ( كلوخ ) را براى خويش مقرر مىكنى ؟ ! پيغمبر فرمود : نه ولى من عنان اسبان را به تو مىسپارم كه تو مردى جنگى هستى . عامر گفت : آيا مرا نرسد كه اينجا را از اسبان و مردانى كه ضد تو هستند ، پر كنم . پيغمبر ( ص ) با شنيدن اين سخن بر او نفرين فرستاد و وى به هلاكت رسيد . بيمارىاى در گردنش پديدار شد و او به طرف خانه زنى از سلول رفت . گويند ؛ غده‌اى همچون « غدهء بكر » بر او عارض شد و وى در خانهء آن زن از قبيلهء سلول از دنيا رفت . اين مرد چيزى را كه ناشدنى بود طلب كرد و پيغمبر خواستهء او را وقعى ننهاد و البته نااميدش هم نساخت ، بلكه مقامى به وى پيشنهاد كرد كه به خواسته او و هدفى كه در سر داشت نزديك بود . پيغمبر به وى پيشنهاد كرد كه مقام فرماندهى سپاه را بپذيرد . اين طرز برخورد پيامبر ( ص ) در حقيقت از سياست بزرگ و حكمت در خور آن حضرت پرده برمىدارد . يكى ديگر از افراد اين وفد ، عبد اللّه بن شخير نام داشت . او خطاب به پيغمبر عرض كرد : اى رسول خدا ! تو سرور مايى و بر ما احسان‌كننده . پيغمبر به او پاسخ داد : سرور خداست ، مراقب باشيد شيطان شما را از راه به در نبرد . اين فرمايش پيامبر نشانگر تواضع آن حضرت است . همچنين از اين وفد ، علقمه بن علاثه خدمت پيغمبر رسيد . عمر نيز در كنار آن حضرت نشسته بود . پيغمبر به عمر فرمود : براى علقمه جا باز كن . عمر برايش جا باز كرد و او نيز در كنار پيامبر ( ص ) نشست . آن احكام و شرايع دينى را براى علقمه بيان كرد و بر او آياتى از قرآن خواند . علقمه خطاب

--> ( 197 ) اى پسر كسى كه پيغمبر سرش را به دست بسود و در نزد مسجد براى او به خير دعا كرد . ( 198 ) آن نور همچنان در قوم او باقى است تا آن كه در قبر مسكن گيرد ( تا هنگام مرگ ) .