عماد الدين حسن بن علي الطبري ( مترجم : عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى )
251
اخبار و احاديث و حكايات در فضائل اهل بيت ( ع ) ( فارسي )
حسن عليه السلام انداخت ، و ميان او و عبداللّه عبّاس مناظره بسيار برفت ، و عبداللّه گفت : يوماً علي جَمَل و يوماً علي بغل ! تَجَمّلتِ تبغَّلتِ و لو عِشتّ تفيّلتِ لَكَ التّسع مِنَ الثُّمن و بالكلّ تكلَّمتِ يعني : يك روز بر شتر مينشيني و به جنگ پدر زنده ميآيي ، و يك روز بر استر مينشيني و به جنگ پسر مرده ميآيي ، و بر شتر نشستي ، و بر استر نشستي ، و اگر زنده باشي بر پيل نيز بر نشيني و ترا نه يك يك است از هشت يك و به همه سخن ميگويي . يعني از تَرَكه پيغمبر هشت يك از آن زنان پيغمبر باشد به وجه ميراث ، وباز آن هشت يك بر نه زن تقسيم بايد كرد كه چون پيغمبر وفات كرد نُه زن بگذاشت . پس عايشه را ازهشت يك [ 136 ] نُه يك ميرسد ، و او به همه سخن ميگويد . و عايشه نگذاشت كه حسن را پيش رسول صلّى الله عليه وآله برند براي وداع ؛ و آن دو . . . را بياجازت خدا و رسول و فاطمه در آن جا دفن كرده بودند ، كما سيأتي حاله . جرير طبري [ تاريخ الطبرى : 5 / 150 ] ميگويد كه : چون خبر قتل عليّ به عايشه رسيد گفت : فألقت عصاها و استقرّت بها النّوي * كما قرّ عينا بالاياب المُسافر [ زير سطور ترجمه شعر چنين آمده : پس بيانداخت عصاي خود را و قوام گرفت به آن دوري ، همچنان كه روشن شود چشمم به بازگشتن مسافر ] پس گفت : مَن قَتَلَهُ ؟ يعني : كه كشت او را ؟ گفتند : مردي از مراديان . گفت : و إن يَكُ نائبا فلقد نعاه موته * غلام ليس في فيه التّراب اصراري زيادهتر از اين چگونه روا است كه چون عمر در جان كندن افتاد ، جمعي منافقان به پيش وي ميآمدند و وي را بشارتها ميدادند به بهشت . عمر گفت : إِنَّ الْمَغْرُورَ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ ، وَ الَّذِي لا إِلَهَ غَيْرُهُ لَوْ كَانَ لِي مَا عَلَى