شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
255
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
بازگشت و در برابر آن حضرت ايستاد « 1 » . بنا به روايت ابو مخنف : يزيد بن ابو سفيان ثغرى از تيرهء بنى حارث بن تميم گفت : به خدا سوگند ! اگر حرّ را زمانى كه از صفوف لشكر خارج شد ديده بودم ، با نيزه دنبال مىكردم . راوى مىگويد : در همين اثنا كه سپاهيان جولان مىدادند و به جنگ و گريز مىپرداختند ، حرّ با پيش دستى يورش مىبرد و شعر عنتره را زمزمه مىكرد : ما زلت أرميهم بثغرة نحره * و لبانه حتى تسربل بالدّم يعنى : همواره گودى زير گلو و سينهاش را با تير نشانه مىروم ، تا بدنش را خون فراگيرد . اسب حرّ از ناحيهء دو گوش و پيشانى زخمى ، و خونش بر زمين جارى بود ، حصين بن تميم تميمى به يزيد بن سفيان گفت : اين فرد همان حرّ است كه آرزوى كشتن او را داشتى . گفت : آرى و براى نبرد با او به ميدان شتافت و گفت : اى حرّ ! آيا هماورد مىخواهى ؟ حرّ گفت : آرى ، مىخواهم و در برابر او قرار گرفت . حصين بن تميم مىگويد : من نظارهگر او بودم ، به خدا سوگند ! گويى جان يزيد در دست حرّ بود ، به مجرّد اين كه به جنگ او شتافت ، حرّ وى را مهلت نداد و به هلاكت رساند « 2 » . ابو مخنف از أيّوب بن مشرح خيوانى روايت كرده كه مىگفت : حرّ اسبش را به جولان در آورد ، من تيرى به سوى او شليك كردم و شكم اسبش را نشانه رفتم ، ديرى نپاييد ، اسب به خود لرزيد و تعادل خود را از دست داد و بر زمين افتاد ، حرّ از اسب به زمين پريد و چون شيرى شمشيرى به دست ، اين رجز را مىخواند : ان تعقروا بى فأنا بن الحرّ * أشجع من ذى لبد هزبر
--> ( 1 ) . طبرى ، تاريخ : 3 / 320 ( با اندكى تفاوت ) . ( 2 ) . همان : 3 / 324