شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

188

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

امام عليه السّلام ، حجّاج بن مسروق جعفى و يزيد بن مغفل « 1 » جعفى را نزد وى فرستاد . آن دو نزد عبيد اللّه بن حرّ آمده و گفتند : ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام شما را مىخواهد . عبيد اللّه بدان‌ها گفت : به امام ابلاغ كنيد من آن‌گاه كه شنيدم شما آهنگ كوفه داريد ، براى اينكه دستم به خون شما و خاندانت آغشته نشود ، كوفه را ترك كردم تا دشمن را بر ضد تو يارى نكرده باشم ، با خود گفتم : اگر با حسين بستيزم ، بر من بسيار گران و در پيشگاه خداوند كارى بس بزرگ است و اگر در كنارش بجنگم ولى در ركابش كشته نشوم ، او را تباه ساختهام و اگر به نبرد بپردازم ، مغرورتر از آنم كه به دشمنم فرصت دهم تا مرا به آسانى بكشند ، از سويى حسين عليه السّلام در كوفه از يار و ياور و پيروى برخوردار نيست كه در كنار او بجنگد . حجّاج و همراهانش سخنان عبيد اللّه را به امام عليه السّلام رساندند و بر حضرت گران آمد و كفش‌هايش را خواست و پياده راه افتاد تا در سرا پردهء عبيد اللّه بن حرّ ، بر او وارد شد . عبيد اللّه در صدر مجلس براى حضرت جا باز كرد و با احترام از وى استقبال نمود و حضرت را همراهى كرد تا در جاى خود نشاند . يزيد بن مرة مىگويد : عبيد اللّه بن حرّ برايم نقل كرد و گفت : حسين عليه السّلام بر من وارد شد و محاسن مباركش چون پر كلاغ سياه بود ! من زيباتر و چشم‌پركن‌تر از چهرهء وى نديده بودم و زمانى ديدم پياده راه مىرود و كودكانش دور او را گرفتهاند ، بر هيچ كس مانند او دلم نسوخت . حسين عليه السّلام فرمود : فرزند حرّ ! براى پيوستن به من چه مانعى بر سر راه تو است ؟ ! عبيد اللّه عرضه داشت : اگر قرار بود من با يكى از دو طرف باشم ، قطعا با شما بودم و از سر سخت‌ترين يارانت بر ضد دشمن تو ، محسوب مىشدم ، دوست دارم مرا از همراهى خود معاف دارى ، ولى اسبانى آماده و راهنمايانى از يارانم در اختيار

--> ( 1 ) . در نسخهء اصلى ، « معقل » آمده است .