شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

106

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

قطره از آن نخواهى نوشيد تا از آب داغ دوزخ بنوشى ! مسلم به دو فرمود : « واى بر تو ! تو كيستى ؟ » . گفت : من كسى هستم كه وقتى تو به انكار حق پرداختى ، من آن را شناختم ، و آن‌گاه كه در حق پيشوايت خيانت كردى ، من سخنان او را پذيرفتم و زمانى كه تو از او نافرمانى كردى ، من از او فرمان بردم ، من مسلم بن عمرو باهلىام . مسلم عليه السّلام فرمود : « مادرت به عزايت بنشيند ! چه اندازه جفاكار و بد سرشت و سنگدل و خشنى ؟ ! پسر باهله ! تو به آب داغ دوزخ و ماندگارى در آتش جهنم از من سزاوارترى » ، سپس به ديوار تكيه داد و نشست . عمرو بن حريث ، غلام خويش سليمان را فرستاد و برايش كوزهء آبى آورد ، عماره نيز چنين كرد و غلامش قيس ، كوزهاى را كه با دستمالى سر آن بسته شده بود حاضر نمود و براى مسلم آب در جامى ريخت و مسلم آن را گرفت و هر بار خواست از آن بنوشد ، جام از خون دهان حضرت رنگين شد تا اينكه بار سوم دندان‌هاى مبارك پيشين وى در جام ريخت و فرمود : « خدا را سپاس مىگويم ؛ اگر اين آب نصيب من بود ، آن را نوشيده بودم » . آن‌گاه مسلم را وارد دار الاماره كردند . وى به عبيد اللّه به عنوان امير المؤمنين سلام نكرد ، يكى از مأموران به وى اعتراض نمود . عبيد اللّه گفت : او را به خود واگذار ، وى كشته خواهد شد . مسلم به عبيد اللّه پاسخ داد : « آيا چنين است ؟ » . گفت : آرى ! مسلم فرمود : « پس به من فرصت ده تا به برخى از خويشانم وصيّت نمايم » . آن‌گاه نگاهى به اطرافيان عبيد اللّه كرد ، ميان آن‌ها چشمش به « عمر سعد » افتاد و به دو فرمود : اى عمر ! ميان من و تو خويشاوندى وجود دارد و از تو درخواستى دارم و بر تو لازم است خواستهء پنهانى مرا برآورى . عمر سعد به اتفاق مسلم بپاخاست و در