شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

102

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

ذى الجوشن كلابى ، مردم را به دست برداشتن از مسلم وامىداشتند و كثير بن شهاب بن حصين حارثى به همراه گروهى ، براى دستگيرى هواداران مسلم به راه افتاد و جمعى از آنان را دستگير نمود و عبيد اللّه آن‌ها را به زندان افكند . سپس مسلم به تنهايى از مسجد بيرون رفت و نمىدانست به كدام سو برود ! به در خانهء پيرهزنى به نام « طوعه » گذارش افتاد كه قبلا همسر اشعث « 1 » بن قيس بود و پس از او اسيد حضرمى وى را به ازدواج خويش درآورده بود و از او فرزندى به نام « بلال » داشت و اسيد نيز از دنيا رفته بود . مسلم از آن پيرهزن درخواست آب نمود ، وى به مسلم آب داد و نوشيد و سپس همان‌جا ايستاد . پيرهزن از او پرسيد : براى چه ايستادهاى ؟ مسلم از او خواست وى را به ميهمانى بپذيرد و زن نيز پذيرفت و او را شناخت و در اتاقى از منزل خويش مخفى ساخت . بلال از رفت و آمد فراوان مادر به آن اتاق ، به ترديد افتاد ، ماجرا را از مادر جويا شد ، مادرش به وى اطلاع نداد . او را سوگند داد و مادر ناگزير قضيه را برايش بازگو كرد . بلال بامدادان راهى دار الاماره شد ، ديد ابن زياد و جمعى از سران قوم در انديشهء جستجوى مسلماند ، وى قضيه را آرام به محمد بن اشعث خبر داد . ابن زياد از محمد اشعث پرسيد : به تو چه گفت ؟ محمد وى را در جريان قرار داد . عبيد اللّه با چوب دستى كه در كنار او بود به محمد اشارهاى كرد و به دو گفت : بپاخيز و هم اكنون مسلم را نزد من بياور . محمد بن اشعث به اتفاق عمرو بن عبيد اللّه بن عباس سلمى ، با گروهى از قبيلهء قيس ، حركت كردند تا بدان خانه رسيدند . مسلم ، صداى سم اسبان را كه شنيد ، شمشير كشيد و از خانه بيرون آمد و با آنان به شدت درگير شد . وى دلاور مردى بود كه مىتوانست مردى را از زمين برگيرد و به پشت بام پرتاب كند . سپاهيان مقادير

--> ( 1 ) . ابن حجر گفته است : ابو محمد اشعث بن قيس بن معدى كرب كندى ، صحابى در كوفه فرود آمد و در سال 41 در سن 63 سالگى از دنيا رفت ( ر . ك : تقريب التهذيب : 1 / 80 شمارهء 608 ) .