السيد الخوئي ( مترجم : الشيخ جعفر السبحاني )
75
مرزهاى اعجاز ( فارسى )
دختران وى نسبت مىدهد ولى خوانندهء روشندل بايد عقل و خرد را در اين مورد داور قرار دهد . سپس هر چه مىخواهد بگويد . 4 . نبوتى كه به غارت رفت « ( اسحق ) خواست به پسرش ( عيسو ) بركت ( نبوت ) دهد . يعقوب از در حيله وارد شد و خود را ( عيسو ) معرفى كرد و براى پدر غذايى و شرابى آماده نمود ( اسحق ) غذا را خورد و شراب را نوشيد يعقوب از طريق حيله و دروغهاى پياپى توانست بركت بگيرد . « اسحق » به او گفت : تو سرور برادر خود باش و پسران مادرت بر تو سجده مىكنند ، ملعون باد هر كه تو را لعنت كند مباركباد هر كه تو را مبارك خواند ، وقتى عيسو آمد و فهميد برادر او يعقوب ( بركت ) را به يغما برده است رو به پدر كرد و گفت : پدر ! مرا نيز بركت بده گفت : برادرت آمد و با حيله بركت تو را گرفت ، عيسو به پدر گفت آيا براى من بركتى نگاه نداشتى ؟ اسحق گفت : من او را آقا و سرور تو قرار دادم و همهء برادرانش را غلام او ساختم و از خدا خواستم كه غله و شراب عطا فرمايد . پس الان اى پسرم براى تو چه كنم ؟ در اين موقع عيسو با صداى بلند گريست « 1 » » . « 2 »
--> ( 1 ) . تورات ، كتاب پيدايش ، فصل 27 . ( 2 ) . مشروح داستان چنين است : « هنگامى كه « اسحق » پير شد چشمانش از ديدن تار گشت و پسر بزرگ خود عيسو را