ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

74

قصص الانبياء ( فارسى )

بار خدايا مرا بنماى تا مرده را چگونه زنده ميكنى ؟ گفت ترا يقين نيست كه من مرده زنده كنم ! گفت بلى ، و لكن خواهم تا دلم آرام گيرد كه چون بود . آنگاه فرمان آمد : فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ « 1 » . الاية . يا ابرهيم چهار مرغ بگير و بكش و پاره‌پاره كن ، پس بر سر هر كوهى پارهء بنه ، آنگاه بخوان ايشان را تا نزديك تو آيند . پس بكوه لبنان شد و چهار مرغ بياورد : بط و طاوس و زاغ و خروه « 2 » ، و هر چهار را بكشت و چهارپاره كرد و با يكديگر آميخت و مخالف آن گوشتها از هر مرغى يك پاره به چهار كوه بر سر هر كوهى پارهء بنهاد ، و خود تسبيح همى كرد . آنگاه بخواند ايشان را ، هر چهار برخاستند و بيامدند بنزديك ابرهيم ، و هفت بار گردبرگرد ابرهيم بگشتند و مىگفتند لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه . سؤال - چه حكمت بود كه ابرهيم مرده زنده كردن خواست پس يقين درست كه دانست كه آن حقّست ؟ جواب - يكى آنست كه ابراهيم با خويشتن گفت چون حق تعالى ترا دوست گرفت و قربان كردن فرزند خواست ، از تو وفا حاصل شد ، و ازو فدا حاصل آمد آن نشان محبّت است . ازو بخواه تا مرده زنده كند براى سؤال ترا تا اين تحقيق دوستى بود . ديگر گفت الهى مرا خليل خود خواندى اين سؤال بكردم تا جهانيانرا معلوم گردد خلّت من ، و مرا افتخار بود بدان روز قيامت كه داند « 3 » كه ابراهيم از خداى تعالى مرده زنده كردن خواست و ملك تعالى اجابت كرد تا دانند كه من دوست توام بحقيقت ، كه دوست از بهر دوست مرده زنده كند . ديگر حق تعالى ترا وعده كرده بود كه بدوستى گيرم آنگاه كه نور حبيب

--> ( 1 ) - البقرة 26 ( 2 ) - خروس ( 3 ) - كه دانند