ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

68

قصص الانبياء ( فارسى )

آب داد تا بر پشت زمين آمد و بانگ ميكرد و برمىجوشيد . از بهر آن زمزم خوانند . چون اسمعيل آن بديد شاد شد و مادر را بانگ كرد ، يا امّاه ، الماء . مادرش بيامد و آب بديد شكر كرد حق تعالى را و گفت اى پسر اين كار ما آخر نيكو شود ، حق تعالى بر ما رحمت كرد . هاجر بيامد و آب را گرد كرد و گفت نبايد كه اين آب برود و ما را نفع نبود و هركسى قصد كنند تا اين آب از ما ببرند . آن‌گاه آن آب بيستاد و چنين گويند اگر هاجر آن آب را گرد نكردى همه باديه آب برفتى . آنگاه نرم‌نرم آب فروتر ميرفت تا چاه گشت ، و اسمعيل [ b 13 ] آنجا دست و روى مىشست و مىخوردند . هاجر اسمعيل را گفت خداى تعالى ما را آب داد چنان دانم كه طعام نيز ما را فراخ كند . پس اسمعيل برفت و گردبرگرد باديه ميگشت تا چيزى يابد . سوسمارى با وى بسخن درآمد و گفت يا اسمعيل من روزى توام ، مرا ببر و بكش و بخور كه من فخر كنم روز قيامة بر ديگران . اسمعيل آن را بياورد و بكشت . هاجر بپخت و بخوردند و حق تعالى را شكر كردند ، و از اينجاست كه عرب آن را بخورد . پس آنجا مىبودند و عبادت همىكردند . چون سه روز برآمد كاروانى بيامد از عرب و آنجا فرود آمدند . حق تعالى حكم كرد تا يكى از ايشان بطلب آب رفت و آنجا افتاد كه ايشان بودند . ايشانرا بديد ، گفت اين آب از كجا آورديد كه اينجا آب نبوده است . ايشان گفتند ما درويشيم و حق تعالى ما را اين آب روزى كرده است . رنج برديم و بيافتيم . گفت مرا يك مطاهره « 1 » آب دهيد ؟ گفتند دهيم . بدادند . مرد برفت و مر كاروان را خبر كرد همه شاد شدند و هر كسى هديهء آوردند بنزديك هاجر و اسمعيل

--> ( 1 ) - در هر دو نسخه « مطاهره » و صحيح « مطهره »