ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

53

قصص الانبياء ( فارسى )

ناپديد شد بجاى خويش « 1 » رفتند ببهشت . چون نمرود با نديمان و وزيران بازگشت بگفت كه مرا آرزوست كه با ابرهيم دوستى گيرم و با خداوند وى بسازم ، و بگروم ، كه چنين كه ديدم سزاست او را خدمت كردن . وزيران و نديمان ترسيدند كه چون ابرهيم بنمرود نزديك شود نمرود فرمان او كند ، كار و بار و حشمت ايشان برود . نمرود را گفتند چندين سال خداوندى كردى ، اكنون بندگى كنى ؟ او را از گرويدن بازداشتند ] b 42 [ و گفتند اين از راى ضعيف بود . وزيرى كه بد بود چنين كند كه پادشاهان را بدوزخ كشد و باك ندارد . گفت چنين حال كه من ديدم چگونه كنم ؟ گفتند اين جادويست كه وى كرده است . عمّ ابرهيم گفت بدانيد كه جدّان « 2 » ما آتش پرستيدند و حرمت آن را كه از اهلبيت ما بود آتش او را نسوزد ، از اين بود كه ابرهيم را نسوخت نه از جهت جادويى . قصهء نوزدهم ابرهيم با عمش هازر نمرود گفت يا هازر چگونه هلاك كنم او را ، مىترسم كه اين ملك بر ما تباه كند . هازر گفت تدبيرش بدست منست . بدان كه ما هرگز دود نپرستيده‌ايم و زشت داريم و دشمن ماست . او را بدود هلاك كنيم . نمرود گفت هرچه بايد از مال بستان و آنچه بايد كردن بكن . هازر پدر لوط پيغامبر بود ، و لوط در آن وقت چهارده ساله بود . هازر بفرمود تا چاهى عظيم بكندند و در آنجا آتش افروختند . هازر آن چاه را پر كاه كرد ، و ابرهيم را بربست « 3 » و در آنجا افكندند و پارهء آتش در آن كاه زدند . حق تعالى

--> ( 1 ) - بخداى خويش ( 2 ) - اجداد ( 3 ) - بربستند