ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
45
قصص الانبياء ( فارسى )
كنم و به خدمت او مشغول شوم كه او مرا بگزاف و مهمل نيافريده است . از غار بيرون آمد و جهان بديد برين حال آسمان و زمين ديد . گفت اين عجبست و بىخلاف اين را صانعيست كه آفريده است چنان كه مرا . پس طلب كرد و انديشه مىكرد تا نماز شام ، ستارهء ديد روشن كه برآمد وى را تواضع كرد . گفت مگر آفريدگار من است . قوله تعالى : فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً « 1 » . چون بديد كه از حال بگشت ، گفت نخواهم كه گردنده است ، مرا گردانندهء حال بايد نه گردنده ، اين را بخداوندى نپسندم . باز ماه را ديد روشنتر ، چنان كه گفت : فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً « 2 » . گفت اينست . چون بگشت ، گفت نه . اگر خداوند مرا راه ننمايد از گمراهان باشم . و در قصّه چنين آمده است كه چون ماه را بديد تواضع كرد تا روز . چون روشنايى روز را بديد و نور ماه را غلبه كرد گفت اين مر خدايى را نشايد . چون آفتاب را ديد كه برآمد گفت شايد بود كه اينست كه بزرگتر است . قوله تعالى : هذا أَكْبَرُ « 3 » . پس چنان تا وقت زوال تواضع مىكرد ، چون زوال بگشت و سايه افتاد ، ابرهيم گفت اين نيز از حال بگشت اين را نخواهم . چنان كه ] a 12 [ خبر داد : إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ . « 3 » من روى بدان نهادم كه آسمان و زمين آفريد . من مسلمان پاكم و از مشركان بيزارم ، و درين جا سؤالهاست . اول سؤال آنست كه ابراهيم چرا ستاره و ماه و آفتاب را خداى گفت ؟ جواب - يكى آنست كه اين خبر است كه حق تعالى همىدهد در كلام خود ، و اين را چون و چرا نبود . ديگر ابراهيم در طلب كردن بود ، به اعتقاد نمىگفت ، و اندر طلب كردن روا بود هر چيزى گفتن و بازگشتن ، استدلال نظر واجب بود تا آنگاه كه بيابد . نبينى كه چون دانست ناشايستگى اين
--> ( 1 ) - الانعام 76 ( 2 ) - الانعام 77 ( 3 ) - الانعام 78