ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
29
قصص الانبياء ( فارسى )
آنگاه آدم صد و هفتاد سال ديگر بزيست و بمرد . و حق تعالى زمين را بآدميان داد تا روز قيامت . اين بود ] a 31 [ قصهء آدم عليه السلام . قصهء نهم شيث النبى عليه السلام اختلاف كردند كه شيث فرزند آدم بود يا نبود . بعضى گفتند از پشت آدم بود و از رحم حوّا . و بعضى گفتند از پسرى بود از آن آدم كه او را ملحا خواندندى و اين قول كعبست و اين درست است - و هرگونه كه بود - نيز خلاف كردند كه رسول بود يا نه ، بيشترى برانند كه رسول بود و صاحب شريعت ، و بر شريعت آدم كار كردى . پس آدم ، وى خلق را چهل و پنج سال دعوت مىكرد و بخداى بخواند ، و نبوت پيدا كرد ، و دويست و هفتاد سال دعوت مىكرد و بسيار خلق مىبود با وى از فرزندان آدم تا آنگاه مرگش آمد . و از پس وى جهان بت پرستيدن گرفت . و اصل آن بود كه چون شيث از ميان بشد ، كسى نبود كه ايشان را شريعت آموختى . يكان يكان شريعت يله مىكردند ، و نمىدانستند ، تا همه نادان گشتند ، و آنگاه طلب كردند كه چگونه عبادت كنيم . بيامدند و بديدند صورت آدم كه فرزندان او كرده بودند بر ديوار ، و بعضى از دختران او ، و در عبادتگاه نهاده بودند ، ايشان پنداشتند كه اين را عبادت مىبايد كرد . هر كسى صورتى كردند . گروهى بر ديوار و گروهى بر سنگ و از چوب ، از زر و سيم و آهن و روى و از هر چيزى . سيصد سال برين برآمد ، و هركه مىآمد همان مىپرستيدند و چيزى ديگر نمىدانستند . تا آنگاه كه حق تعالى ادريس را عليه السلام بخلق فرستاد . و اين قصّه در قرآن ياد كرده است : وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ « 1 » و آنكه در اخبار آمده است
--> ( 1 ) - مريم 56