ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

28

قصص الانبياء ( فارسى )

مىگشتند ، او را بيافتند ، گفتند هابيل را چه كردى ؟ گفت هابيل را بته « 2 » كردم . بيامدند و آنجا هابيل را ] b 21 [ گور ساختند و قابيل را دشمن گرفتند . ملك تعالى فرمود كه قصاص كنيد ، چون او را خواستند كشتن گفت مرا چرا مىكشيد كه فرزند شماام ؟ گفتند حق تعالى چنين ميفرمايد . پس گفت من از شما و از خداى شما بيزارم ، و كافر شد ، و بر كفر بمرد ، و فرزندانش نيز كافر شدند . آنگاه حق تعالى آدم را برسولى بديشان فرستاد . و نخستين كسى كه خون ريخت قابيل بود ، و نخستين كسى كه بت پرستيد قابيل بود . پس از آن هفت سال برآمد هرچه فرزندان قابيل بودند كافر شدند . آنگاه حق تعالى آدم را برسولى بديشان فرستاد تا دعوت كرد و معجزه بنمود و بعضى از فرزندان هابيل بجهان اندر پراكنده شدند و بهر جاى شهرى و ديهى كرده بودند و بعضى نيز كافر شده . آدم دعوت كرد هرچه فرزندان هابيل بودند مسلمان شدند ، و فرزندان قابيل نشدند . و اصل آن بود كه حق تعالى ذريّة آدم از پشت او بگرفت ، آدم بديد بعضى سياه و بعضى سپيد و روشن . گفت اى بار خدايا اين چگونه است . گفت آن سياه ناشايسته‌اند خدمت مرا ، و اين بعضى كه روشن‌اند شايسته‌اند خدمت مرا كه مؤمنان « 3 » اند و من بهتر دانم كه كى شايد و كه نشايد . پس بفرمود كه هر دو را باز بياميز . آدم گفت چون جدا كردى چگونه آميزم و چگونه از يكديگر جدا كنم ؟ ملك تعالى گفت به دو شكم كه عيال تو بيارد همه از يكديگر جدا كنم . پس همچنان كرده و هرچه كافر بود به پشت قابيل نهاد و هرچه مسلمان بود به پشت هابيل نهاد .

--> ( 2 ) - در نسخهء متن « بته » ، بتقديم با برتا ، و بضم با - در نسخهء ديگر : « تبه » و به خط ريز ، زير كلمه نوشته شده : اى نيست ( 3 ) - مومن