ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
26
قصص الانبياء ( فارسى )
نيز و همه امّتان پيشين تا بامّت مصطفى رسد صلى اللّه عليه و سلم . ملك تعالى قربان بدين امّت حلال كرد و خوردن آتش را برداشت و گفت يا رسول اللّه نمى خواهم كه امّت ترا رسوا كنم كه پديد آيد كه پذيرفته است يا نه و نداند كسى كه گناهكار كيست . نكته آنست كه گفت يا مؤمن چون نپسنديد كه بعضى را درين جهان رسوا كند هرگز كى پسندد كه بقيامت پيش خلق اولين و آخرين مؤمن را رسوا كند ، و چون نپسنديد آتش مسلّط كردن بقربان مؤمن ، هرگز كى پسندد كه آتش دوزخ برگمارد بر تن مؤمن . قصه هشتم كشتن قابيل هابيل را قوله تعالى : وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ . « 1 » الاية و حق سبحانه و تعالى گفت برخوان بريشان - يا محمّد - خبر دو فرزند آدم كه هر يكى از ايشان قربان آوردند بپذيرفت از يكى و نپذيرفت از آن ديگر . گفت اين خداوند قربان ناپذيرفته مر پذيرفته را بكشم ترا ، وى گفت ملك تعالى قربان كه پذيرد از پرهيزكاران پذيرد . و اين آن بود كه قابيل از مادر بزاد ، با وى خواهرى بزاد سخت نيكوروى . و هابيل را خواهرى بود . ملك تعالى بفرمود آدم را كه دختر پيشين را به پسر بازپسين دهد . و قابيل را مراد بدين خواهر بود كه با وى همشكم بود و بيكجاى بيامدند . گفتند قربان كنيم . هر كرا قربان پذيرد آن خواهر را او گيرد . پس دو گوسفند كشتند و به آتش دادند قربان هابيل پذيرفته آمد و آن قابيل نه . قابيل هابيل را گفت ترا بكشم . هابيل گفت اگر تو مرا بكشى من قصد تو
--> ( 1 ) - المائدة 27