ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
25
قصص الانبياء ( فارسى )
نامى نيكو بياموخت تا فرزند من همچون من آيد ، و آدم ندانست كه آنكه بود . چون نام بكردند جبريل آمد و گفت اينچنين نام چرا كرديد ، و ملامت كرد . گفت نمىرهم ازين دشمن ملعون ! اگر توبه كنم باز پذيرد ؟ آنگاه قابيل نام كردند يعنى باز پذيرفت . و خواهرى بود كه با وى بيك شكم آمده بود و همچنين تا هفتاد شكم بياورد . آنگاه حق تعالى فرمود تا هر دخترى را بپسرى داد . آن شكم آخر بدان اول همىداد تا شصت سال برآمد ، و فرزندان قابيل همىآمدند تا چندانى گشتند كه سى هزار شدند از زن و مرد ، و فرزندان هابيل چهل و هشت هزار شدند ، و آدم بدان شادى مىكرد و شكر آن را قربان همىكرد و به آتش همى داد ، اگر بسوختى آن قربان پذيرفته بودى اگر نسوختى گفتندى پذيرفته نيست . و اصل اين آنست كه آدم چون نان يافت و يكچند بخورد او را گوشت آرزو كرد ، از ملكش فرمان آمد كه برو صيد كن . برفت كركسى و تذروى بگرفت ، هر دو را بكشت و بر آتش نهاد . تذرو زود بريان شد . كركس نپخت . آدم را خشم آمد و كركس را بر آتش نهاد و بماند تا بسوخت . چون حوّا آن را سوخته ديد غمناك شد و گفت ما را اين كى بس « 1 » بود ؟ و چنان بود كه آنوقت كه مىكشتند تذرو بنام حوّا بود و كركس بنام آدم . پس تذرو را بحوّا داد و خود نخورد و غمگين همىبود . جبريل آمد و گفت غم مدار بدان كه مرغ بسوخت « 2 » ملك تعالى اين غم از تو پذيرفت ] b 11 [ و ترا عوض بداد ، و نيز فرزندان تو تا روز قيامت اين مرغ نخورند . آنگاه آدم شاد شد . پس هر قربانى كه مىكردى به آتش دادى ، و همچنين همه فرزندان
--> ( 1 ) - يكى بس ( 2 ) - مرغ نپخته است