ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

445

قصص الانبياء ( فارسى )

آن حال بديد گفت بدانيد كه من شما را مىآزمودم كه در دين خويش صلب هستيد يا نه ؟ بدانيد كه من بر دين عيسىام و از دين او برنگشته‌ام . و بعضى گويند كه ايمان آورد و نامه نبشت پيش رسول عليه السّلم ، كه من گواهى مىدهم كه دين تو حقست و من از كيش ترسايى برگشتم . امّا ملك مصر مسلمان شد و نام او دلول بود . امّا نجاشى مسلمان شد و جواب نامه نبشت و گفت يا رسول اللّه فرمان تراست ، اگر فرمايى [ بيايم ] و اگر بگوى ] a 022 [ مياى ، هم اينجا باشم . رسول نامه نبشت كه هم آنجا باش و دل خوش دار . و امّا ملك فارس نامه را بدرانيد ، و رسول را گفت اگر نه آنستى كه عادت ملوك نيست رسولان را كشتن ، و اگر نه بفرمودمى تا ترا بچهارپاره كردندى ، و به چهار دروازهء شهر بياويختندى . رسول بازگشت و مصطفى را صلوات اللّه عليه خبر كرد . پيغامبر ما گفت اگر دارا بر ملك خويش مدارا كردى . پس ملك بر وزيرا « 1 » نامه نبشت به عامل قريش « 2 » و گفت بايد كه به روى و محمد را رسن در گردن كنى و بسوى من آرى . عامل برخاست و به مكه آمد . رسول فرمود تا او را بجاى نيكو فرود آوردند . ايشان را ديد ريشها سترده و سبلتها مانده . رسول گفت خداى تعالى فرموده است سبلت بريدن و ريش را به شانه كردن و بجاى ماندن ، شما چرا چنين كرديد ؟ پس رسول آن شب برخاست و نماز و دعا كرد و گفت يا ربّ شر او از ما كفايت كن . ديگر روز جبريل آمد و گفت يا رسول اللّه خداى تعالى پسر او را برو گماشت تا او را بكشت . ديگر روز ايشان بنزد رسول آمدند و گفتند يا محمد ملك ما ترا مىخواند . رسول ايشان را گفت شما بازگرديد كه خداى تعالى او را هلاك كرد . گفتند چنين مگوى كه اگر بشنود ترا عذاب بر

--> ( 1 ) - در نسخهء « با » : « به روى » و اين درست‌ترست . و شايد : « پرويز » ( 2 ) - ظاهرا : خويش .