ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
435
قصص الانبياء ( فارسى )
چندان بكشتند كه خداى داند و هيچ محابا نكردند ، تا گويند كه از جملهء ايشان دوستى بود يارى را از ياران رسول ، گفت اين را به من بخشيد . بوى بخشيدند . دستش بگرفت تا بيرون آرد . آن مرد پرسيد كه فلان كجاست ؟ گفت او را كشتند . و از هركه مىپرسيد ، مىگفت كه كشتند . آن مرد گفت مرا نيز بكشيد كه من بىايشان زندگانى نخواهم . او را نيز بكشتند . رسول عليه السّلام بفرمود تا بحصار درآمدند و زن و فرزند ايشان را بنده كردند و هرچه ايشان را بود همه بمدينه بردند و با غنيمت بسيار بازگشتند . و تا اكنون دشمنى سعد بن معاذ رضى اللّه عنه بميان جهودان عليهم اللعنه مانده است و هركه از فرزندان او بود دشمن دارند بسبب اين حكم كه كرد . قصهء صدم بدر الصغرى در قصّه چنين آمده است كه سال پنجم كه رسول عليه السّلام كه از حرب احد بازگشت دعا كرد بر مكّيان : اللهم اجعل سنّتهم كسنّة يوسف . پس مكيان در قحط افتادند تا چنان شد كه از گرسنگى استخوان مردگان به خوردن گرفتند . چون فراز ] b 412 [ آمد آن وعده كه كرده بودند بحرب ، ايشان همه بتن خويش مشغول شده بودند . گفتند ما نتوانيم حرب كردن نبايد كه خلاف آريد . نعيم بن مسعود به مزد گرفتند بده اشتر كه برو و ياران محمد را بد دل كن بحرب كردن تا مگر خلاف ازيشان آيد . نعيم برخاست و بمدينه آمد و هر كرا بديدى مىگفتى كه هيچ در حرب نمانده است كه درو مرديست الّا همه بيرون آمدهاند و شما با ايشان برنياييد ، و بديديد سال پيشين كه بيرون آمديد چه كردند با ياران ، و چند كشتند ازيشان .