ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

433

قصص الانبياء ( فارسى )

بيگانگان بيرون كنيد . من ترسيدم كه نبايد كه مرا بيرون ] a 312 [ كنند . بشتافتم و دست يكى بگرفتم و گفتم تو كهء ؟ گفت من فلانم . بگذاشتم . آنگاه بو سفيان گفت كه حسين « 1 » بن اخطب بسوى بنى قريضه رفته بود بيامد و گفت ايشان را از عهد محمّد بگردانيده است بدلها « 2 » قوى داريد و حرب را بسازيد . حذيفه بازگشت و رسول را آگاه كرد . رسول عليه السّلام ياران را گفت ، كه حذيفه چنين مىگويد . عمّر گفت حذيفه دروغ مىگويد . حذيفه گفت اى عمر تو نيز بسيار دروغ گفتهء . عمّر گفت يا رسول اللّه مىبينى كه چه مىگويد ؟ . رسول گفت يا عمّر راست مىگويد در وقت جاهليت تو نيز بسيار دروغ گفتهء كه بتان را خدمت كردهء . « 3 » عمر خاموش شد . نعيم بن مسعود گفت يا رسول اللّه غم مدار كه از اهلبيت من كسى نداند كه من مسلمان شده‌ام بروم بسوى بنى قريضه و ايشان را بازدارم . رسول گفت رواست . پس نعيم بن مسعود برفت و ايشان را گرد كرد و گفت من شنيدم كه شما عهد محمّد بشكستيد ، مكنيد كه ايشان مىخواهند كه شما را هلاك كنند چنان كه بنى نضير را كردند . گفتند چگونه كنيم ؟ . گفت چون رسول بو سفيان بيايد بگوييد كه ده تن از پيران بنزديك ما فرستيد اگر دست شما را بود ايشان را بنزديك شما بازفرستيم ، و اگر دست محمّد را بود ايشان را نگاه داريم . آنگاه بنزديك بو سفيان رفت و گفت بنزديك بنى قريضه بودم ايشان گرو مىخواهند ، اگر خواهى كه بدانى رسول فرست . بو سفيان رسول فرستاد ، ايشان همين جواب دادند . رسول بازگشت ] b 312 [ و ابو سفيان را خبر داد . ابو سفيان را از آن حال سخت آمد « 4 » و ايشان را دشنام داد ، و گفت آخر جهودانند ، با ما مكر كردند و آنچه گفتند نكردند .

--> ( 1 ) - صحيح : حيى ( 2 ) - دلها . ( 3 ) - كرده بودى . ( 4 ) - سخت طيره شد .