ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
424
قصص الانبياء ( فارسى )
يكى از منافقان برفت و مكّيان را خبر داد . ابو جهل منادى كرد كه هركه بتواند كه بيرون آيد و نيايد او را عقوبت كنم . و خلقى بسيار پيش كاروان بيرون آمدند بسه منزل ، و كاروان بگذشت ، و ياران كاروان را درنيافتند . جبريل آمد كه يا رسول اللّه ياران را بگوى تا با كافران حرب كنند و از آمدن كافرانشان خبر داد . پس لشكر كافران فرود آمدند بكرانهء وادى سوى مكّه ، و لشكر مدينه فرود آمدند بكرانهء وادى سوى مدينه ، و كافران سر آب بگرفتند . و از قضا آنشب همهء ياران رسول را حالى افتاد ، ياران برخاستند و از حال خويش رسول را آگاه كردند . رسول گفت تيمّم كنيد و نماز كنيد . همه تيمّم كردند و به نماز ايستادند . ابليس لعنه اللّه بيامد و در دل ايشان افكند كه از جنابت فارغ نشدهايد نماز كنيد ؟ ندانيد كه بر حق ايشاناند كه آب بدست ايشان است ؟ خداى تعالى ابرى را فرمان داد تا بيامد و بر آن وادى كه مؤمنان بودند چندانى بباريد كه همهء وادى آب گرفت تا همه ياران خود را بشستند ، و آب برداشتند ، و ستوران را آب بدادند . و كار حرب را بساختند و صف كشيدند ، و كافران نيز صف بركشيدند و خداى تعالى فريشتگان بفرستاد بمدد ياران رسول عليه السّلام ، و فريشتهء بيامد بر مانند آدمى ، و مؤمنان را دل مىداد و مىگفت شما ازيشان هيچ مترسيد كه ايشان از شما مىترسند . آنگاه مبارزان كافران سه تن بيرون آمدند عتبه و شيبه و وليد مغيره ، و از مؤمنان نيز سه تن بيرون رفتند على و حمزة ] b 802 [ بن عبد المطّلب و ابو عبيدة بن الجرّاح . آن هر سه كافر كشته شد ، دل كفّار شكسته شد كه در همه لشكر كافران چون ايشان سه مبارز نبودند . آنگاه رسول يارى را فرمود كه يك مشت خاك به من ده . بوى داد . رسول